تبليغاتX
مشق شب
این‌جا شیش‌ماه از سال محرمه، الباقی صفر
جمعه یکم مرداد 1389

«تاسیان» یک کلمه‌ی کوفتی است در گویش گیلکی. کوفت از این جهت که شنیدن‌اش هم دل‌ات را به‌هم می‌زند، از بس حالِ بد دارد توی حرف‌هاش. کوفت به‌خاطر این‌که درست می زند وسط خال. این کلمه را درباره‌ی وقتی کسی می‌رود سفر یا دیگر پیش‌تان نیست می‌گویند. به غمی که از نبودن کسی پیش می‌آید. جای‌گزینی غیر از "خالی بودن جا" در زبان فارسی برای‌اش  وجود ندارد یا من یادم نمی آید. اما همین معادل هم ادای دین نمی‌کند؛ آن‌قدری از پس معنی ِ تاسیان بودن بر نمی‌آید این "جای کسی خالی بودن". وقتی خانه تاسیان می‌شود یعنی دست و دل‌ات به هیچ کاری نمی‌رود از بس که با نبودن او خودت را هم گم کرده‌ای. با بغض کاری نداریم چون قبل‌تر کارش را انجام داده و توی کمد لباسی، آشپزخانه‌ای، دستشویی‌ای، جایی به ثمر نشسته است. مثلا مامان ام گوشی را بر می دارد و به شوهر خاله ام زنگ می‌زند و درباره‌ی جای خالیِ خاله‌ام که سال۫ دوزاده ماه در سفر است، حرف می‌زنند و در آخر می‌گوید: شیمی خانه تاسیان اِ، ویریزید ناهار بایید اَمی ورجه (پاشید ناهار بیاید پیش ما، خونه‌تون تاسیان اِ).  اما یزدانی خرم توی معرفی کتاب «تاسیان»ِ ابتهاج، درباره‌ی این کلمه نوشته: «گویا به حالتی می‌گویند بعد از مرگ، سکراتی که بعد از رها شدن جان، انسان به آن دچار می شود. شاید مترادف تولد باشد در جهان فانی. منتها با درکی همه جانبه و غیرقابل اغماض » نمی‌دانم چه‌‌‌قدر درست هست یا نیست این معنی، خیلی هم نفهمیدم چی گفت. تاسیان اما باید کلا حذف شود از زندگی آدم ها از بس که درد دارد جای‌اش. اصولا کسی که بودن‌اش ضروری است، نباید برود یا بگذارد گند بخورد به همه‌چی، از بس که لمس می‌شود همه‌ی جهات آدم از نبودن‌اش.

عنوان از اینجا

فاطمه | + | | Add to google
فاتــــــحه
چهارشنبه سی ام تیر 1389

کنار بساط جوجه رنگی هاش، دان هم می فروخت. ارزن بود گمانم، یا برنج نیم دانه. توی هر کیسه پلاستیکی دو سه مشت ریخته بود و درش را گره زده بود. زن خم شد و یک بسته اش را برداشت. یک بسته ی دیگر را خودش گذاشت توی دست های زن. هزار تومنی را قبلش گرفته بود. زن می گفت: یک بسته کافی است، اگر خواستم، دوباره می آیم از خودت می خرم. گفت فکر کن این آخرین بار است. بردار، برو و دیگر هیچ وقت برنگرد.

فاطمه | + | | Add to google
میرزا قاسمی، پیشنهاد سرآشپز
یکشنبه بیست و هفتم تیر 1389

اگر همسری یافت نشد، من قرار است با غذا سازِمان ازدواج کنم. یعنی یک همچین چیز خوب و مفیدی است این غذا ساز. بادمجان ها را که کبابی کردید و پوستش را زیر آب سرد گرفتید، بریزید توی غذا ساز با تیغه ی پلاستیکی. تا ریش ریشِ مطلوبِ بادمجان ها دکمه را نگه دارید. 5 تا بادمجان متوسط برای 3 نفر آدمِ با معده ی ته بندی شده کافی است یعنی خیلی گرسنه نباشند آدم هایتان. یا مهمان رو درواسی دار باشند، خوب است؛ 5 تا کافی است. بادمجان را کنار بگذارید. 5 حبه سیر درشت را خیس کنید و بعد پوست بگیرید. فقط ازاین سیر چینی های سفید و یک دست که توی توری آویزان است، نباشد. از آن ها 5 بوته هم بریزید اندازه یک حبه سیر وطنی، بویِ سیر نخواهد داد. سیر های ریز شده را با روغن زیاد و زردچوبه ی زیاد و نمک سرخ کنید. حواستان باشد به سیر که خلاف بوی تندش، حساس تشریف دارد و زود می سوزد و تا چند روز خانه تان بوی گند-سیرسوخته- خواهد گرفت. 4 تا دانه گوجه را توی آقای غذا ساز خرد کنید، قبل از اینکه که گوجه ها به آب گوجه تبدیل شوند، دست تان را از روی دکمه بردارید. غذا ساز نداشتید، بادمجان ها را با گوشت کوب بکوبید و گوجه ها را با دست ریز خرد کنید.  گوجه ها را توی سیر تفت بدهید. میرزا قاسمی باید زرد و قرمز باشد و این کار بر گَرده ی گوجه ها و زردچوبه است. آب گوجه ها که کشیده شد، دو سه تا تخم مرغ رسمی یا غیر رسمی بشکنید توی گوجه و سیر. تند تند هم بزنید که تخم مرغ به تکه های ریز تبدیل شود تا بتواند همه قسمت های میرزا قاسمی تان را مورد پوشش و عنایت قرار دهد. بعد بادمجان ها را بریزید و هم بزنید و بگذارید روی شعله آرام تا همه مواد با هم تفت بخورند. بچشید که نمک داشته باشد. میرزا قاسمی روغن زیاد می خواهد. وی، در حین پخت روغن ها را به خودش می گیرد و آخر کار همه را پس می دهد. می توانید موقع کشیدن غذا توی ظرف، روغن ها را با قاشق جمع کنید؛ اما در زمان پخت تا جایی که می طلبد، به غذا روغن بدهید که میرزا قاسمی تان بتواند قابلیت های خودش و شما را نشان بدهد. در آخر کار فلفل سیاه را فراموش نکنید. یا نان بیشتر می چسبد اما در موارد متعددی دیده شده که این غذا با برنج کته هم چیز خوبی از آب در می آید و معده تان از شما سپاسگذار خواهد شد.
نوش جان

فاطمه | + | | Add to google
خدا امانت خود را به آدمی بخشید، که بار عشق برای فرشته سنگین بود
یکشنبه دوازدهم اردیبهشت 1389

خواهر وسطی‌‌اِ است. لباس سیاه‌اش رو در نیاورده هنوز. عزادار پدرش‌اِ که قبل از عید فوت کرد. بعد از مادر، پدرشون هم که رفت؛ تصمیم گرفتن خونه رو بکنن دارالقرآن. گفتن حق پدر، مادرمون‌اِ که خونه‌شون بشه دارالقرآن. می‌گه استاد قرآن اِ هر بار که می‌آد، می‌شینه گوشه‌ی اتاق. بعد یه‌بار برگشته به داداش‌ام گفت‌اِ: حاج حسین، دارالقرآن کم نرفتم من، اما این‌جا که میام حال‌ام یجوری‌اِ. میگه داداش‌ام مکث کرد، بعد گفت: آخه حاجی درست نشستی همون‌جایی که مادرم هر روز واسه اومدن «سید محسن» ناله می‌کرد. هر روز غروب صدای ضجه‌اش کل خونه رو برمی‌داشت که: «خدایا، امیدمو ناامید نکن، محسن ام رو برگردون». آره حاجی درست نشستی همون‌جایی که مادرم سجاده شو پهن می‌کرد و چشم‌اش به در بود. همون‌جایی که پدرم می‌نشست کنارش، لیوان آب رو می‌داد دست‌اش.

فاطمه | + | | Add to google
میز تحریر
جمعه هجدهم دی 1388

پدرم یک رفیقی داشت، به اسم اوستا فریدون. این‌قدر هی توی خانه می‌گفت اوستا فریدون، اوستا فریدون؛ ما بچه‌ها هم همین‌طوری صداش می‌کردیم. مثلا "بابا، اوستا فریدون زنگ زد کارِت داشت". یک آقای بور و تاسی بودند ایشان. و البته تخصص اوستایی‌شان هم در نجاری بود. تمام کمدهای خانه‌مان و درهای با شیشه رنگی را، او ساخته بود برای‌مان. چون خیلی دوست بودیم و او هم بزرگ‌تر از بابام بود، مامانم راحت یعنی بدون رودرواسی‌های دهه شصتی رایج در خانوارها، طرح‌هاش را می‌گفت و او اجرا می‌کرد و بعد از ایده‌ی مامانم تشکر می‌کرد. این ایده ها بیشتر مربوط به انباریِ زیر پله و جا لباسی‌ها و جا‌کفشی‌های متعددی است که از هر سوراخی و کنجی یکی از آن‌ها را در آوردند. در همان اثنایِ ایده پراکنی‌، مامانم سفارش یک میز تحریر داد برای من. با چوب و تخته‌های اضافه. اوستا فریدون برایم یک میز تحریر ساخت. اما نه اینکه فکر کنید شبیه میز تحریرهای معمولی بود ها، به هیچ وجه. میز تحریری که اوستا برای‌ام ساخت، عرض‌اش شصت سانت بود و فقط یک کتاب یا فقط یک دفتر روی‌اش جا می‌شد؛ یک کتاب و یک دفتر که می‌گذاشتم، کتاب بالایی اِ هی می‌افتاد زمین. رنگ خاصی هم نداشت، رنگِ جلا زده بودند به اش. میز چهار تا پایه‌ی یک متری داشت و از شیبی حدود 30 تا 40 درجه برخوردار بود. میز تحریرم شبیه یک صندوق‌چه بود که درش باز می‌شد و من باید همه‌ی کتاب‌ها و وسایل‌ام را مرتب و منظم می‌گذاشتم توی‌اش. یعنی وقتی درش را می‌بستم می‌شد میز تحریر. و بیشتر که فکر کنم، می‌بینم میزم هیچ‌وقت رنگ صندلی به خودش ندید. یعنی مامانم هنگام طرح، بیشتر نگران ولو بودن کتاب‌های من بود، تا میل من برای داشتن میز تحریر. البته مامانم گفته بود اوستا برای‌اش قفل هم بگذارد، کلیدش را هم داد به خودم. و آن را گذاشتیم توی اتاقی که مال برادرم هم بود، اما همه به‌ش می‌گفتند: اتاقِ فاطمه. یعنی مالکیت‌‌اش با من بود. ‌به هرحال همین چیزِ شبیه میز، تا حدی خواست بیش از حد من برای داشتن یک میز تحریر شخصی و پز دادن به آن را کم کرد و باعث شد که این خواسته بعدها به یک بحران یا عقده و اینجور چیزها تبدیل نشود، لابد.

فاطمه | + | | Add to google
آهوی جانم، سر صحرای تو دارد
جمعه بیستم آذر 1388

این همه درد را با هم، یک جا نکشیده بودم تا به حال. تخت ام کنار پنجره بود، طبقه ی هفت اُم. چند باری به فکرم رسید خودم را پرت کنم تا تمام شود این درد حتی. اما درد اِ نگذاشت، خودش حواس ام را پرت کرد از پنجره. امان نمی داد پلک هام چند ثانیه باز یا بسته بماند. سلطنت کرد در من و تمام اختیارم را گرفته بود دست اش. دیشب اش خواب گل آفتاب گردان دیده بودم وسط آن همه کابوس. ظهرش بوی سبزی پلو با ماهیِ و یک کَمَکی سوپ همه خانه را برداشته بود که نازنین دوست با یک دسته گل آفتاب گردان آمد. و آن قدر پیچیدم به خودم که از غذا خوردن انداختم اش. ماتیز اِ جادارش را آنقدر جلو عقب کرد تا رسیدیم دم اورژانسِ بیمارستان. آن کال بودند، دکتر اِ گفته بود بستری اش کنید تا خودم را برسانم. با کفش و لباس کوه خودش را رسانده بود. منتی نگذاشت که فقط برای دیدن تو این همه راه را آمده ام؛ اما آمده بود.  توی چشم هام نگاه کرد: چیزی ات نیست ولی می ترسم از حال ات!

اگر بخواهی بگویی نقطه ی عطف نیست، بر عکس اش، چه می گویی؟ همان. این درداِ همان بود. تاوان ِ نبودن ات . این نقطه اِ مهم بود که ثبت شود و گرنه چیزی که زیاد است، درد. به دعای دیگران آرام شده ام ...

فاطمه | + | | Add to google
درخت کاری و آب یاری ِ طرح حرم تا حرم
چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388

رفتم قرص و شربت‌ام را بگیرم که داروخانه‌چی حوالت‌ام داد به سوپرمارکتی اِ سر کوچه. دکتر چند بطری آب تجویز کرده بود. آدم دکتر رفتن نیستم، اما نا نگذاشته برای‌ام. اول بدن ام زُق زق می کند، بعد تیر می کشد. بعد هم زیر پوست‌ام قلمبه می‌شود، سرخ می شود، پوست‌ام را می‌ترکاند و ریز ریز می‌زند بیرون. ردِ رگ‌ها را گرفته و ریشه دوانده در تمام‌ام، حالا دیگر توی من جا نمی‌شود. زمان و مکان هم نمی‌شناسد. وسط یک جلسه رسمی دارم حرف می‌زنم، یک‌هو رشد کردن‌اش می گیرد، دو تا دست‌ام را می‌گذارم رو قلب‌ام، صدای نفس حضار در نمی‌آید از ترس، شبیه تیر خورده‌ها می‌پیچیم به خودم. تیری در کار نیست، چیزی فرو نمی‌رود، دارد سر در می‌آورد از قلب‌ام، استخوان‌های قفسه سینه را رد می کند، از گوشت و بعد هم از پوست می‌گذرد. ملت، چشم‌شان شده این هوا. می‌گویم: چیزی نیست، دارد قد می‌کشد، جوانه می‌زند، شاخ و برگ می‌دهد این درخت ِ درون من. دکتر گفته باید این دوره را بگذرانم، باید زیاد آب بخورم، باید کمتر گریه کنم؛ نباید اشک‌هایم را حیف و میل کنم، باید بریزم‌شان توی خودم. شاخ و برگ که داد دیگر دردش کم تر می‌شود. گفته بعدش باید حواس‌ام باشد که بیشتر از نیم ساعت یک جا ننشینم، مثلا روی نیمکت پارکی، جایی. چون شاخه‌هاش را می‌گیراند و زندانی‌ام می‌کند همان‌جا.  خلاصه حجم ِ سبز دوپایی را در حال تردد در خیابان دیدید، جا نخورید؛ همه‌اش ماحصل دانه‌ای است که کاشته توی دل‌ام. فقط عزا گرفته‌ام چه‌جوری توی تاکسی جا بشوم این روزها.

 

فاطمه | + | | Add to google
آن که ناموخت از گذشت روزگار، هیچ ناموزد ز هیچ آموزگار
سه شنبه نوزدهم آبان 1388

دایناسورِ رم کرده دیده اید تا به حال؟ ندیده اید خب. چون  همه شان را آب برده. دایناسور ما کلی دک و پز به هم زده بود توی زندگانی اش.  دوندگی کرده بود و با خون دل، کلی چیز میز زائیده بود که به همه شان افتخار می کرد. از قضای روزگار دید ای وای، یکی از همین دستاوردهایش دارد می رود که بیفتد ته دره. حالا هی او بدو هی دستاورد بدو. دستاورد اِ که افتاد توی دره، دایناسور اِ یک هو  رم کرد. داغان شد. شبیه دیوانه های خانه خراب، سرش را گرفته بود میان دو دستش. به زور البته، چون دست هاش کوتاه بودند. خلاصه هی این سر اِ را تکان می داد و هی اشک و آه و بالطبع زار. و حواسش نبود که بابا از اول بای-دیفالت سرش را که تکان می داده دُم چند صد کیلویی اش هم همراهی اش می کرده، آن عظمت، رقص کنان خودش را به شرق و غرب  پرتاب می کرده. حالا هی سر تکان دادن و هی لت و پار کردن باقی دستاوردهایی که پشت به شان ایستاده بود. بیخیال تکان مِکان که شد، درست شبیه احمق های موقر برگشت تا نیم نگاهی به باقی داشته باشد، دید زده همه را ویران کرده. خلاصه همان جا نشست به  گریه کردن و روی خسیدن و احتمالا همان موقع ها بود که می رفت منقرض شود.

فاطمه | + | | Add to google
دنیای من شده است همین باتلاق ها ...
شنبه شانزدهم آبان 1388

آدم بعضی وقت ها باید بگذارد جمله ای که از دهانش در می آید درست بنشیند سر جایش. نباید در حین گفتن، یا فردا و پس فردایش پشیمان شود از گفته. نباید عذاب وجدان بیافتد به جانش که در فلان شب چرا فلان حرف را زده است به طرف. نباید به خاطر حرفی که زده، عذر خواهی کند. آدم باید بعضی وقت ها به احساساتش احترام بگذارد و تعظیم بلند و بالایی به خودش بکند. بعد چشم هایش را تنگ کند، با تمام قوا آب دهانش را جمع کند و تف غلیظی را نثار نکبتی کند که دیگران برایش به اسم زندگانی ساخته اند.

فاطمه | + | | Add to google
"ادامه ی بی ربطی برای پست قبل" یا "چه عجب، من اینجام"
پنجشنبه چهاردهم آبان 1388
بعد دو سه سالی هست که بی‌خیال درس و دانش‌گاه شده ام. بی‌خیال شب‌های امتحان. بی خیال که می‌گویم یعنی حس‌‌ و حال‌اش یادم رفته بود. حالی که عدل همان شب شام پختن‌ام می گرفت، به هزار تا آدم غریبه تلفن زدن ام می‌گرفت، آرایش کردن‌ام می‌گرفت، اتو زدن‌ام می‌گرفت، هزار تا وبلاگ در پیت خواندن‌ام می‌گرفت و اگر همه‌ی شب‌ها تا 4 صبح بیدار بودم، آن شب ساعت ده خواب ام می‌گرفت. بعد همه‌ی این‌ها خوب، اما آن که در حین انجام همه‌ی این فعالیت‌ها، ذهنِ بیدار بیلبورد می‌گیرد جلوی چشم ام که فردا امتحان داری ها، کار داری ها! مصیبتی است برای خودش. بعد این هم خوب، اما آن حس اِ که به روی خودم نمی آورم و بیلبورد به آن گنده گی را با دست پس میزنم اصلا یک چیز جالبی است در وجودِ ... من.
خلاصه اینکه فردا امتحان میترم زبان دارم. ترم وان و توو ! وبلاگ نوشتن‌ام آمده الان.

فاطمه | + | | Add to google