کلیشه...!
تویِ هزارتوی زندگی اگر تویِ یک تویش هم گیر افتاده باشی برای هزاران من ای کافی است که خدا نیارد آنروز را که دل باد آورده ات را باد ببرد ، که همه رفتنی هستند و غیر از تویی دلش برایم نمیسوزد که دل سوختن ندارم، ولی من و تو که نداریم ،داریم ؟
حکماً تو مشتاقترم بودی* و من شاید توی همان هزار تویِ تو خالی دلم را خوش کرده بودم به هاشور ِ رنگ و وارنگهای بد رنگی که همیشه یک در میان جایت خالی بود میان راه راههای زندگی ام ، باور دارم خودت هم نمیخواستی نبودنت را، که شاهراه بود مشتاق بودنت. که خیلی وقتها با بن بست عوضش میکردم!
میدانی خیلی اوقات دلم برایت میگیرد و میسوزد که مشتاقی و وقتی میبینی ام درد اشتیاقت بیش نمیشود؟ ...لبخندها ی روی لبت را که ماسیده است مجسم میکنم و بازهم هُرم بزرگواریِ توی قلبت را که امیدم داری ...
ولی خودمانیم دلت را به چی خوش کرده ای ؟!
لا تزغ قلبی بعد اذ هدیتنی ...
سالها دل طلب جام جم از ما میکرد
آن چه خود داشت ز بیگانه تمنا میکرد،
بیچاره !
حکمت نقطه چینهای روزهایم را پرسیدی ...
کلمات زیرک تر از آنی هستند که زورت بهشان برسد، زندانی شان کردم؛ دهان باز میکردم خودشان را به در و دیوار میزدند که خودی نشانتان بدهند و بگویند که چه بر سرشان میگذرد ...
طفلکی ها دلم برایشان میسوزد چه کشیده اند این دو هفته ای را ... بد کرده ام بهشان ...
- هه ( در مایه های تسخر ! )...اوضاع راببین به جایی رسیده که از کلمات هم باید حلالیت بطلبی ...
در خانه اگر کس است، یک حرف بس است ....