تبليغاتX
مشق شب
ویرانم و از شکستگی می آیم ...
یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1384

 

میدانی که اگر بخواهم مشق های خودم را بنویسم مثل آنها نمینوسم از "زینب" ..بلد نیستم ...اگر هم دیدی مثل آنها نوشتم بدان تقلید کرده ام .... تو میدانی که مشق های من چه شکلی است .. آخر هفته ها که دفتر مشق هایم را آقا ی معلم میبنید نمیدانم خودکارش چه رنگی است اما برای اینکه دلم نشکند با خودکار سبز همه اش را خط میزند و زیرش برای اینکه صدای ترک خوردن دلم را نشنود میگذارد بیست منهای بیست !

مزخرف محض است ...که اگر یکبار دلم میشکست ........... بیخیال ... کارمان از کار گذشته ...قطع امیدم کرده اند.... دکترها هم جواب گفتند .... فکر کن !

میخواهی هر شب برایت 10 صفحه مشق بنویسم و خط تیره هایش را هم با مداد قرمز که هر چند دقیقه یکبار نوکش را میکنم توی دهانم و بعد میشکم روی خط های زمینه دفتر تا خوش رنگ تر شوند ؟

مینویسم .... اجازه خانم میشود ما هم یک خواهش بکنیم ؟ .....میشود برایم نمرود و فرعون نباشی ... دلم ساره میخواهد ..... نه ساره دارم! یک ساره ی به تمام معنا ! .... تو میشود برایم همان محبوبه باشی ؟......... محبوبه !......محبوب !

همه ی دوست داشتنی ها ی دنیا محبوب یا محبوبه نیستند اما همه ی محبوب های دنیا دوست داشتنی ! میدانستی ؟....

امروز توی تقویم 28 اسفند ماه را نشان میدهد اما برای من 29 ، آخرین روز سال بود .... فردا اول فروردین 84 است .... یک روز جلوتر شروع میکنم ... میدانم توی سال باید خیلی از روزها را از کل زندگی ام فاکتور بگیرم...

خورشید که غروب میکرد حالم پریشان بود ، ویران ! دیگر نمیتوانستم راه بروم فقط یکجایی پیدا کردم که بنشینم و راحت تماشا کنم : انگار عین همه ی این یکساله ام تند تند از جلوی چشمم رژه میرفتند و سقوط میکردند توی یک دره ....

تمام را راه را ازین چیزهای خوردیم که خیلی ضرر دارد که اگر مادرم بفهمد داد میزند که خسته ام کردی دیگر !....وای نمیدانی چقدر دلم برایش میسوزد .... نمیدانم همه ی آدم های دور و برم چه گناهی کرده اند....داشتم بالا می آوردم ، میخوردمشان تا بغض هایم را همراهش قورط دهم ..... خالی خالی نمیشد قورطش داد این بغض ها را ....

( اینجا دو خط سانسور شد !)

ایکاش خیلی ها نمیدانستند اینجا دفتر مشقم است ......................... قرار است مثلا اینجا برای خودم و خودم بنویسم .... اما نمیشود انگار ...........

اشکال ندارد از دفتر مشق کلاس سوم دبستان ، شمردم هفت برگ مانده بود ... دیروز شش برگ و امشب فکر کنم 100 برگ مینوسم ! آخر سال است ... فقط یک امشب را تا ساعت 12 شب وقت دارم با صدای زنگ ساعت بزرگ شهر همه چیز به حال اولش بر میگردد .... فقط تا ساعت 12 شب ... یادت نرود ... این را همان فرشته ی مهربان سیندرلا وقتی حالم بد بود توی گوشم گفت!

درست است فقط امشب را وقت دارم ... آخر فردا قرار است این دیوانه شفا بگیرد ... اولین روز سال قرار است دیگر آدم قبلی نباشد ... قرار است همه چیز به حالت اولش برگردد ... به فطرتش برگردد ... فطرتی که تمام راه ساره توی گوشش زمزمه کرد...

فقط میترسم تاوان این اشتباهها ی من را دیگران بدهند ..... میترسم ... خیلی میترسم ... اذیتتان کردم .... حلال کنید !

سال نو مبارک !....

با امام حسین هم خودمان کنار می آییم شما جوشش را نزن !

دعا کنید !

مه دیده : اينو خوندي؟؟؟ مال مهدی مظاهری ِ !

من از این جمع دلگیرم ، تو در آن جمع تنهایی

چه دنیایی برایم ساختی... آری... چه دنیایی

چه رنجی می کشم تا صبح وقتی چشم می بندم

چه رنجی می کشی وقتی که بر شب چشم بگشایی

مرا با آبروداری چه کار؟ ای اشک! راحت باش

که صدها ماجرا دارند با هم عشق و رسوایی

نپرس از من چرا آیینه ها را از تو می پوشم؟! ...

حسادت می کنند آیینه ها وقتی تو می آیی

نمی آیی از آن یکشنبه ی دلگیر امٌا باز

صدایت می زند هر هفته ناقوس کلیسایی

فاطمه | + | | Add to google
کسی بیرون از نقاب
شنبه بیست و هفتم اسفند 1384

 

 پیش نگاشت :

- نبوده ام و نیستم و نخواهم بود  ....

نگاشت :

بر ناقه‌اي‌ عريان‌ نشسته‌ بود و بر تقدير تلخ‌ خويش‌ ناله‌ مي‌كرد و تازيانه‌ مي‌خورد. روضه‌خوان‌ محلي‌مان‌ مي‌گفت:«زينب‌ ستم‌كش» و من‌ در ذهنم‌ پيرزني‌ خميده‌ و فرتوت‌ را مجسم‌ مي‌كردم‌ كه‌ تنها ضجه‌كردن‌ و صورت‌خراشيدن‌ مي‌داند. زني‌ كه‌ در اوج‌ نبرد، مدام‌ غش‌ مي‌كند و از حال‌ مي‌رود. كسي‌ كه‌ بعد از عاشورا چيزي‌ فراتر از يك‌ زن‌ اسير نيست. طنابي‌ برگردن، شانه‌هايي‌ فروافتاده‌ و موج‌ اشك‌ و آه‌ بر چهره؛ اسير! يك‌ زن‌ كاملاً معمولي! با تمام‌ هويت‌ زنانه‌اش‌ كه‌ ناگهان‌ در ميان‌ يك‌ حادثه‌ي‌ غيرمعمولي‌ قرار مي‌گيرد.

آدم‌هاي‌ معمولي‌ با تراژدي‌هايي‌ هر چند رقت‌بار محكومند كه‌ در تاريخ‌ فراموش‌ شوند. همان‌طور كه‌ قهرمانان‌ صفحه‌ي‌ حوادث‌ روزنامه‌ به‌ سرعت‌ از ياد مي‌روند. اين‌ ذهنيت‌ مفلوك‌ از آن‌ اسير، همراه‌ كودكي‌ من‌ مرد. آن‌ چنان‌ كه‌ بايد! زينبي‌ كه‌ در جواني‌ من‌ ساقه‌ كشيد، زن‌ ديگري‌ بود بي‌هيچ‌ شباهت‌ به‌ اسير تقديرهاي‌ تلخ. موجودي‌ با قابليت‌هاي‌ جاودانه‌ماندن.

O عون‌ و جعفر را روي‌ دست‌ گرفته‌ و پيش‌ مي‌ آيد. دو خط‌ خون‌ رديف‌ جا پاهاي‌ مرد را مي‌پوشانند. خط‌ خون‌ دو فرزند زينب‌ پيش‌ مي‌ آيد و نگاهش‌ به‌ خيمه‌ي‌ زنان‌ است. صحرا بدجوري‌ ساكت‌ است. از تمام‌ درزهاي‌ خيمه‌ي‌ زنان‌ انگار سكوت‌ مي‌تراود. نه‌ مويه‌اي، نه‌ شيوني، نه‌ گلايه‌اي، هيچ!

كجاست‌ زن؟ كجاست‌ عشق‌ فرزند؟ كجاست‌ مادر با تمام‌ مهر و عاطفه‌اش؟ اين‌ فرزندان‌ پاره‌ پاره‌ از آن‌ اويند و هيچ‌ صدايي‌ نمي‌آيد. زن‌ نمي‌گريد. نمي‌نالد. از خيمه‌ بيرون‌ نمي‌آيد. و نمي‌گذارد كسي‌ بگريد، بنالد.

سكوت. سكوتي‌ كه‌ از جنس‌ صبر حتي‌ نيست. از جنس‌ خالص‌ عشق‌ است. دو قرباني‌ او، دو نتيجه‌ي‌ هستي‌ او، آن‌قدر حقيرتر از تمام‌ وسعت‌ عشقند كه‌ حتي‌ براي‌ ديدنشان‌ بيرون‌ نمي‌آيد. مبادا كه‌ حسين(ع)...

O آه‌ فقط‌ خدا مي‌داند كه‌ اين‌ روزها چه‌قدر ما به‌ هويتي‌ چنين، به‌ روحي‌ چنين، به‌ عشقي‌ كه‌ ما را از اين‌ مرزبندي‌ تنگ‌ برهاند نياز داريم. اين‌ روزها؛ اين‌ روزهاي‌ قحطي‌ كه‌ آدم‌ها پشت‌ سر هم‌ روي‌ يك‌ مدار ساده‌ مي‌چرخند. تكرار مي‌شوند. دور مي‌زنند. مردها مثل‌ هم، زن‌ها مثل‌ هم! با هويتي‌ كاملا تعريف‌ شده؛ خطكشي‌ شده؛ مصوب‌ و قانوني. همه‌ طبق‌ ماهيت‌ معلومشان‌ رفتار مي‌كنند:

... مرد است‌ ديگر، حالا يك‌ وقت‌ هم‌ از كوره‌ در مي‌رود. فحشي، كتكي، همه‌شان‌ همينند.

... بالاخره‌ مرد است. غريزه‌ دارد. يك‌ وقت‌ هم‌ دست‌ از پا خطا مي‌كند ديگر.

... زن‌ است‌ ديگر، اگر مدام‌ پاي‌ آينه‌ نباشد و به‌ خودش‌ نرسد كه‌ اسمش‌ زن‌ نمي‌شود.

... زن‌ است‌ ديگر، دلش‌ نازك‌ است. خوب‌ طاقت‌ خون‌ ديدن‌ ندارد. زود گريه‌اش‌ درمي‌آيد.

... زن‌ است‌ ديگر، عاطفه‌ دارد، بچه‌اش‌ را دوست‌ دارد. نمي‌تواند ببيند.

توجيه‌ها از فرط‌ تكرار منطق‌ شده‌اند. همه‌ پشت‌ سر هم‌ روي‌ مرز هويت‌ خطكشي‌ شده‌ راه‌ مي‌روند. نه‌ پس، نه‌ پيش. بردگي‌ اقتضاي‌ طبيعت. زينب‌ چه‌ گم‌شده‌ي‌ غريبي‌ است.

O همه‌ي‌ عزيزانش‌ را سر بريده‌اند. تكه‌ تكه‌ كرده‌اند. سرهايشان‌ را همراهش‌ آورده‌اند. كودكان‌ كاروانش‌ را تازيانه‌ زده‌اند وخودش‌ را. طبق‌ خطكشي‌ها، الان‌ زن‌ بايد غش‌ كند. بايد تا حد مرگ‌ بي‌تابي‌كند. بايد از ترس‌ و غم‌ بي‌كلام‌ شده‌ باشد.اما او ايستاده‌ است. راست. در دربار يزيد جايي‌ كه‌ نفس‌ مردها مي‌برد و آهسته‌ و بريده‌ بريده‌ نه، بلكه‌ با بلاغتي‌ كه‌ تن‌ تاريخ‌ را مي‌لرزاند فرياد مي‌زند» :كِد كَيدك، واسع‌ سَعيك، ناصِب‌ جَهدك، فوالله‌ لاتَمحوا ذِكرنا و لاتُميت‌ وَحيَنا : هر حقه‌اي‌ مي‌خواهي‌ بزن، تمام‌ سعيت‌ را بكن‌ اما يقين‌ داشته‌ باش‌ كه‌ نام‌ ما را محو نمي‌كني. آن‌ كه‌ محو و نابود مي‌شود تو هستی. »

O علامت‌ سوال‌ روبه‌رويم‌ ايستاده‌ است: كدام‌ اسيريم: ما يا زينب؟

                                                                                                      نفیسه مرشد زاده

 پس نگاشت : تا حالا توی عمرت زن دیده ای ؟!

 

فاطمه | + | | Add to google
مشق ...
پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1384
 

- دانیال کانال تلوزیون را عوض کرد . زیر لب گفت : " فرض دوم : زنی در کار نیست ! " تلوزیون برنامه ی کودک پخش میکرد . " اگه زنی در کار نباشه ، عشقی هم در کار نیست . شکسپیر و حافظ و رومئو و ژولیت و شیرین و فرهاد وِل معطلند . اگه روزی زن ها بخواند ازین جا برند ، تقریبا همه ادبیات و سینما و هنر دنیا رو باید با خودشون ببرند، اما اگه قرار باشه مردها برند چی؟ "

رو به آشپزخانه فریاد کشید : " بیا این رو گوش کن که واسه ی تو خیلی خوبه ."

" اگه قرار باشه مردها ازین دنیا گورشون رو گم کنند و برند ، بهت قول می دم که هر چی جنگ و کشتار و کثافت کاری های دیگه ست رو با خودشون می برند . دنیا عینهو گوشت خرگوش میمونه . نصف حلال، نصف حرام . زن نصفه ی حلال دنیاست هر چی کثافت کاری و گند کاری هست توی مردها ست . هر کی قبول نداره ورداره آمار بخونه . تاریخ رو بخونه . تلوزیون تماشا کنه . " *

پس نگاشت :

- * مستور ، مصطفی . استخوان خوک و دست های جذامی .نشر چشمه . تهران ، 1384**

- ** هدیه سیصد شصت و پنجمین روز سال یکهزار و سیصد و هشتاد و چهارم.

- خیلی ها از پس قمپز فمینیست بودن هم بر نمی آیند ، چه برسد به خود فمینیست بودن ، پس تکرار نشود حتی شما !

- این روزها که میگذرد هر روز احساس میکنم ...

فاطمه | + | | Add to google
شاعر ! به چشمهای خودت اعتماد کن ...
دوشنبه بیست و دوم اسفند 1384

 

 

دلم امروز گواه است کسی می آید

حتم دارم خبری هست ... گمانم باید ...

فال حافظ هم هربار که می گیرم باز

«مژده ای دل که مسیحا نفسی..» می آید

ماه در دست به دنبال که این گونه زمین

مست، می گردد و یک لحظه نمی آساید ؟

باید از جاده بپرسم که چرا می رقصد

مست موسیقی گامی شده باشد شاید

...گله کم نیست ولی لب ز سخن خواهم بست

اگر آن چهره به لبخند لبی بگشاید

      

                                                                   محمد مهدی سیار

 

 

این گونه بر دو راهی تقدیر من نایست

این طور زل نزن به من ای چشمهای بیست!

این آشنای گمشده در عمق چشمهات

این حس نا بلد که مرا پیر کرده کیست ؟

داری دل مرا به کجا میبری عزیز !

باور کن این ستاره ی تاریک مدتی است

دارد به چشمهای تو ایمان می آورد

باور کن این غریبه تو را عاشقانه زیست

با دستهای خودم کفنم می کنی ، ولی

این عشق...این ارادت ...] منصفانه نیست [

دارم به روی دوش تو تشییع میشوم

من مانده ام که این همه آدم برای چیست

من سوختم ، همیشه همینطور بوده است

هی ، گرگ بی ملاحظه ! بازی حساب نیست...

 

                                                                       جواد کلیدری

 

 

با چشم بی گلایه و با پای بی گله

تن می دهیم باز به خطهای فاصله

ما کیستیم ؟ حنجره با تار عنکبوت

- مردان نیمه کاره ی اهل معامله -

قومی که حرفشان مرض نان گرفت و زود

پنهان شدند پشت دهانهای حوصله

جمعی که پشت گرم اجاق شقایق اند

با چشمهای منتظر ختم غائله

ما را امید حل کدامین مسائل است ؟

دستی ببر به صورت ناجور مسئله !

 

                                                                    علیرضا دهرویه

 

 

غروب هفتم دی ، ایستگاه راه آهن

و حس و حال غم آلود لحظه ی رفتن

هوا به طرز عجیبی گرفته است مرا

و قطره – شر شر باران به روی پیراهن

- مسافران گرامی ! قطار ساعت هفت

برای رفتن آماده می شود لطفا"....

« مرا ببوس » ، در این لحظه های باید رفت

چقدر بر تن من تلخ می وزد شیون

تکان دست مسافر و سینه خیز قطار

صدای سوت خداحافظی و گریه ی زن

چرا نمی شنوی التماس دستم را ؟

کجای این شب تاریک می روی بی من ؟

کسی دچار قطاری که می رود شده است ؟

تمام سینه اش آشوب ، جنگل سوزن

کنار پنجره دیگر تکان دست نبود

دو خط خیس موازی ، صدای گنگ ترن

به انتظار تو در ایستگاه می مانم

که بوی پونه بیاری که بوی آویشن

تو باز می رسی از راه با قطار بهار

سفر بخیر عزیزم ،  پرنده ی  روشن!

 

 

                                                                         جواد کلیدری

 

فاطمه | + | | Add to google
همت ...
پنجشنبه هجدهم اسفند 1384

 

تقصیر من و امثال من  نیست که این روزها … حالا بیاو هی دلگیر شو و  هی پیغام و پسغام بفرست که جواب آن  رنگ ها ی قرمز را که میدهد ؟

 انتظار داری از پس این همه سال مارک و فاکتور کمپانی اش را هم یاد داشته باشم ؟

کارمان را سخت و سخت تر کرده ای و …

حالا هی انتظار داری برین کنیم برایتان این بیابان بی آب و علف را؟ …

اصلا همه اش تقصیر این راههاست … این خیابان ها، کوچه ها و بن بست هایش  … که هر کدامش را بنام تو و امثال تو  ثبت کرده اند …

پیش خرید کرده بودید این ها را هم ؟ … شم اقتصادی تان را هم باید تحسین گفت نه ؟

کسی برایتان  در باد صدا میزد : یک تار موی کوخ نشین ها را به کاخ نشین ها ندهید ؟! نشنیدید مگر شما ؟ حالا بیایید هی امر به معروف کنید برایمان … هی درس قناعت و اخلاق بخوانید برایمان …

میدانی ؟ اصلا همه ی بدبختی من از آن روزی شروع شد که خواستند این اتوبان کنار خانه مان را گسترش دهند …

تمام این روزها را برای رسیدن به مقصد باید هی دور اضافه بزنم ،مدت ها در ترافیک بمانم و به خیلی از چیزها نرسم  … اگر این راه را ترمیم نمیکردند  … چند دقیقه بیشتر برای سر کار رفتنم  وقت تلف نمیکردم .

باور کن  همه اش تقصیر همین " همت " است که خواستند از کنار خانه ما گسترشش دهند …

یا تقصیر پدرم که اینجا برایمان خانه خریده … ! نمیدانم چه میخواسته از در این خانه …

با تمام این مشکلاتی که فقط از نامت برایم ساخته ای باز هم انتظار داری تمام این سالها دلم برایت تنگ شده باشد ؟…انصاف هم خوب چیزی است آخر ….

 

 

ای مرد ِ مرد ، خیبری ِ آسمان به دوش

ما آمدیم با سبد ِ آب و نان ، به دوش

ما از هزاره ی شب و خنجر گذشته ایم

از صد هزار ، چلٌه مکرر ، گذشته ایم ...

ماندیم ما و شرح نبردی که باقی است ...

یک مشک پاره ، قصه ی دردی که باقی است

تاریخ ماند و کشمکشی سرخ و آتشین

تاریخ ماند و صد شکم سیر در زمین

خوابیم ، خشم صاعقه ! بیدارمان مَکن

این قریه ساکت است ،گرفتارمان مکن

خوابیده ایم و نان ِ علف ،میخوریم و بس

باشد به هر دلیل سپیدارمان مکن

روزی هزار مرتبه تکرار می شویم

ما مرد نیستیم ، تو اجبارمان مکن

گفتی که هفت نسل علی زاده ایم ما...

باشد ولی دومرتبه تکرارمان مکن !!!

 

                                                                                    " مریم شادی "

 

 

 

 

پس نگاشت :

 

علم خمینی بر زمین مانده ، پس ما مرده ایم !      ∆∆∆       www.zeitoon.net       ∆∆∆    

 

 

 

فاطمه | + | | Add to google