تبليغاتX
مشق شب
ماه مبارك پادشاهي مي كرديم!
چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386
 

يكم؛ آقاي دكتر نمي توانستند روزه بگيرند چون زخم معده داشتند، معده را جراحي كرده بودند و تنها يك سوم معده شان باقي مانده بود. يك كيسه داشتند، داخلش تكه هاي نان دو الكه بود (نان دو الكه نه روغنش زياد است نه نمكش) اين كيسه داخل كشوي ميزشان بود. يك ظرف آب مي بردند، در اتاق را قفل مي كردند، مي نشستند يواشكي نان خشك را با آب مي خوردند كه جلوي ما معلوم نشود روزه نيستند.

ماه مبارك پادشاهي مي كرديم!


دوم؛ مادرم ساعت شماته دار كوك مي كردند، مي گذاشتند بالاي سرشان، آقاي دكتر به خودشان مي سپردند، سر ساعت بيدار مي شدند. ساعت
نمي خواستند. هميشه از مادر مي پرسيدند، صبح براي سحري كي
مي خواهيد بلند شويد؟ مي گفتند مثلاً 15:3 . آقاي دكتر راس ساعت 3 بيدار بودند.قبل از مادر شروع مي كردند به آماده كردن سحري كه وقتي مادر بلند مي شوند مقداري از كارها را آقاي دكتر انجام داده باشند. هميشه هم نيم ساعت قبل از افطار خانه بودند و هميشه ما را تشويق مي كردند كه به مادر كمك كنيد تا سفره را پهن كنيم.
سوم؛ آقاي دكتر بالاي كمدشان و مادرم پايين و در داخل كمد، براي ما شكلات مي گذاشتند. چون ما عاشق شكلات بوديم، كه اگر در طول روز گرسنه مان شد (كوچك بوديم ديگر...) شكلات ها را بخوريم. بعد كه بزرگ شديم مادر هر جايي كه در طول سال مهمان مي شدند و خوردني خوشمزه اي مي خوردند، دستورالعملش را مي گرفتند تا ماه مبارك براي ما درست كنند و ما به عشق خوردن چيزهاي خوشمزه، روزه بگيريم.
چهارم؛ اگر ما نماز مي خوانديم به ما 2 ريال مي دادند، اگر نماز اول وقت مي خوانديم 4 ريال مي دادند اگر نماز اول وقت به لهجه عربي مي خوانديم به ما 7 ريال مي دادند. اگر ما روزه مي گرفتيم وسطش مي خورديم به ما 5 ريال مي دادند. بعد كه بزرگ شديم و روزه را كامل مي گرفتيم به ما يك تومان مي دادند. ماه مبارك، ماه سلطنت ما بود، آنقدر پولدار مي شديم و آنقدر خوش مي گذشت...
پنجم؛ ما پنجشنبه ها و جمعه ها اجازه داشتيم تمام دوستانمان را افطاري به منزل دعوت كنيم و روزها را با هم بازي كنيم. طفلي مادر، ما چهل تا بچه را دعوت مي كرديم، همسايه ها دور هم، سفره افطاري مي انداختيم از اين طرف تا آن طرف. ولي هيچ وقت مادر شكايت نكردند. كه ما خوشحال باشيم و بچه هاي همسايه ها هم خوشحال شوند. سر همين ژستي كه مادر از ما مي پذيرفتند، چقدر ما توانستيم كلي از بچه هاي محل را روزه بگير كنيم. با خوشحالي و با مهرباني.

نسل سوم/ گفتگو با مهندس ایرج حسابی

 

فاطمه | + | | Add to google
جشنی که چراغ دلمان را روشن کرد ...
چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386
 

نمره 20برای برگزارکنندگان جشن خانه سینما

 

دو کاجِ سبز، روئيده ميان يک دشت سفيد برفي، پايينش هم عبارت يازدهمين جشن خانه سينما، همه با هم نشسته اند روي يک کارت. بازش که مي کني برچسب قرمز رنگي متوجه ات مي کند که ورودي شما از درب جعفرآباد است. و تو سعي مي کني دقت لازم را مبذول بداري. ماجراهاي چگونه رسيدن کارت به دستمان را هم که حذف کنيم(!) در نهايت فقط به اين نتيجه مي رسيم که: مقدر شده تا حضور داشته باشي. تا ببيني آنچه بضاعت سینمای کشور عزیزمان است یا به نوعی حد و اندازه سينماي کشور را ...

در جشني که همه از خيلي وقت پيش برايش آماده شده اند، باید هم چنین اطمينان و آرامشي براي برگزاري اش باشد. انگار همه باور دارند که عدالت در داوري رعايت مي شود. به قول جهانگير کوثريِ بعد از مراسم؛ «جايزه ها به حق داده شد، البته برخي دلخور بودند و اعتقاد داشتند جايزه بايد به آنها تعلق مي گرفت. اما در هر حال جشن يازدهم بهترين دوره جشن سينماي ايران بود».

کاخ موزه سعد آباد شايد بهترين جايي بود که مي شد اين برنامه را برگزار کرد. حجاب اسلامي سعي مي کرد توسط مدعوين رعايت شود و...

 

بعد از اينکه از اولين ورودي گذشتي، توسط فست فودهايي که احتمالا هيچ ربطي به نمايشگاه فست فود تالار وزارت کشور نداشت(!) پذيرايي مي شوي. يک سرپاييني و بعد يک سربالايي را از لابه لاي درختان پشت سر مي گذاري و با خودت می گویی در چنین اتمسفری مگر می شود برای مردم ایلام و خرمشهر و ...کار کرد، اصلا یادت می رود که مردمانی دورتر از تجریش هم در این سرزمین زندگی می کنند..اینها را با خودم گفتم برای آن پدر نیامرز که مثلا در این کاخ مملکت داری می کرده! چند پله را که بالا مي روي، مي رسي به فضاي بزرگی که صندلي ها با نظم در آن چيده شده است. هيچ جايي برايت نيست، بی جهت چشم نگردان، همه چیز حساب شده است حتی میهمانان ناخوانده بدون کارت!

 

از انتهاي حياط و بين سه درخت، يک صندلي پيدا مي کنم و جا گير مي شوم. بغل دستي ام مي گويد برنامه با نيم ساعت تاخير شروع شده است و پرستويي دبير جشن خانه سينما دارد نغمه سر می دهد با همان صدای جذاب و محجوبی که مخصوص سینمای ایران است... «امشب،شب بزرگي است. شب احترام به سينما و هنرمندان سينما، شبي که هنرمندان اين عرصه به پاس زحماتشان تقدير مي شوند و بر روي اين صحنه تعظيم مي کنند».

باد مي وزد و سکوت حضار قابل تحسين است.

«ياران! ما همه بايد چون درختان تناور اين سرزمين بايستيم، سينما در کنار هنرمندانش و با اتحاد آن ها مي تواند مرهم زخم هاي کهنه تاريخي باشد، مي تواند روياي صادق همه صادقان باشد. ما افرادي هستيم که نان سفره هامان از سينما است و همه نمک گير هم هستيم».

 

جشن آرام بود البته هر چه از ابتداي مراسم تا به انتهايش پيش رفتيم از يخي جشن کم شد و به گرمي ميل کرد. در نهايت هم با آتش بازي وسط حياط کاخ به اوج خود رسيد.

اکثر نامزدها و هنرمنداني که پشت ميکروفون و روی سِن و روبروي حدود سه چهار هزار نفر ميهمان حاضر مي شدند يا حرفي براي گفتن نداشتند(!) يا ترجيح مي دادند که حرفي نداشته باشند. اگر همت پرويز پرستويي و دو تلویزيون ديواري بزرگي که در دو طرف جايگاه نصب شده بود، نبود؛ احتمالا قسمت عمده مراسم اهداي جوايز و روي سن حاضر شدن هنرمندان؛ به صورت صامت(!) اجرا مي شد.

 

عليرضا خمسه با فرزند کوچکش به روي سن آمد، پدر از دختر چند ماهه خود مي پرسد: « وضع تو بحرانيه يا وضع سينما؟» خواهر مترجم جواب مي دهد: وضع که بحرانيه، اوضاع قمر در عقرب اه... هم جاي من خيسه هم سينما. فقط فرق مون اينه که من خودم جام رو خيس کردم، جاي سينما رو؛ ديگران...»

تقريبا بعد از او اگر کسي هم حرفي زد، خودش ضايع شد. شوخي هاي بي مزه و يخ!

به هر حال سالي يک بار، هنرمندِ سينماي يک کشور پشت ميکروفونِ جشن ملي خانه سينما قرار مي گيرد، روبروي چند هزار تماشاگر؛ بعد ترجيح مي دهد جهت حفظ کلاس يا هر چيز ديگر؛ صحبتي نکند.

پلي با عرض يک متر و طول پنج شش متر، با سه پله در ابتدايش؛ برترين هنر مند را به تنديس بهترين هاي سينماي ايران مي رساند. پل جادویی جشن یازدهم...

 

هر قدم که روي آن بر مي داری بايد مراقب باشی و هي از اين طرف و آن طرف با صداي کوتاه يا بلند، پيغام بگیری که بپا؛ خطرناک است! پرستويي بيشتر از همه نگران بود. پل از روي يک حوض آب فيروزه اي مي گذشت و افتادن سايه اش روي آب؛ سوژه فيلم بردار محترم بود. خدا بيامرزد پدر مخترع تراولينگ را.

کارن همايونفرِ جوان، وقتي جايزه بهترين سازنده موسيقي متن را مي گيرد، اولين کسي است که بعد از اين همه بپا گفتن ها يک قطعه از پل را معدوم مي نمايد...یک تکه از پل پنچر(!) شد اما به کسی آسیب نرسید..

 

کنسرت! حسين عليزاده و گروه همراهش حدود 45 دقيقه طول کشيد و هربار که صداي کل گروه به سمت فرود نزديک مي گشت؛ حضار به شوق اين که آواز خواني زنده، به پايان رسيده، کف و سوتي را نثارشان مي کردند. اما هر بار با فراز نواها در مي یافتند که اين بار هم اشتباه کردند، پاياني در کار نبوده است. انگار که سينما اهل خودش را دارد و موسيقي اهل خود را!

 

کل گروه عنايت خاصي به دو خواننده زن داشتند و تمام سعي شان را مي کردند با لب خواني، دخالت کمتري در آوز خواني شان داشته باشند!! و دقيقا همان جا بود که  دل مان سوخت براي خواننده هاي زنِ آواره بلاد غريب. به گمان شان نمي گذارند اينجا بخوانند؟. آن هم جلوي وزير فرهنگ و معاون سينمايي اش.

ما دلشدگان خسرو شيرين پناهيم
ما كشته آن مه رخ خورشيد كلاهيم
ما از دو جهان، غير تو اي عشق نخواهيم
صد شور نهان با ما تاب و تب جان با ما
در اين سر بي سامان غم هاي جهان با ما
با ساز وني با جام مي با ياد وي
شوري دگر اندازيم در ميكده جان
جمع مستان غزل خوانيم همه مستان سراندازيم

سراندازيم سرافرازيم
خبر اين هنر ندانيم كه هر چه مي توانيم
غم از دلها براندازيم براندازيم
ما دلشدگان خسرو شيرين پناهيم
ما از دو جهان غير تو اي عشق نخواهيم
صد شور نهان با ما تاب و تب جان با ما
در اين سر بي سامان غم هاي جهان با ما

درختان چنار دور تا دور حياط هم هر از چند گاهي ابراز وجود مي کردند. با برگهاي زردي که در هوا پيچ مي خورد تا به سر حضار برسد، خبر از پاييز داشتند در این چرخ روزگار...

 

تواشيح خواني با آهنگ پاپ و احتمالا جديد! که سعي دارد معنويت حضار را بر بي انگيزد(!) اولين برنامه بعد از متن خوانيِ پرستويي بود. سازندگان حتما دريافتند که تواشيح، معنويتي اگر کاهش نداده باشد؛ افزايش نداده است. پرستويي از مهمانان محترم خواست که صلواتي در شان و شايسته بفرستند« نشون بديد ما اگه بخوايم صلوات بفرستيم؛ چه شکلي مي فرستيم» ...  و نشان دادند که چگونه مي فرستند اين صلوات در شان را ... حضارِ اندکي، از گوشه و کنار و انتهاي حياط به آن بزرگي؛ هر چه قدر هم که سعي کردند در شان خودشان بفرستند اين صلوات را؛ صداي شان و حنجره شان اجازه نمي داد  تا جُورِ تمام جمعيت را بکشند. و پرستويي ادامه داد که « نشد ها!» و ديگر ادامه نداد اين بحث را...راستی برگ ها می گفتند که این حاج کاظم زخم چشیده سینمای انقلاب ما چه موجود نازنینی است... پرستوی سینمای ایران است که هرگز فراموش نکرده از دل کدام صحنه و سکانس امروز بر پرده نقره ای سینمای جمهوری اسلامی ایران نشسته است...

 

مازيار ميري به جاي علا الدين پژوهان که در بخش جلوه هاي ويژه سه بار کانديداي بهترين شده بود، به دو آمد و تنديس را گرفت و به دو هم رفت. انگار که بخواهد به همه نشان دهد که جايزه مال او نيست و آن جا، جاي اون نيست...

پاداش سکوت تنها دو جايزه جلوه هاي ويژه و بازيگر مکمل زن را از آن خود کرد و به تمام شايعاتي که درباره اش گفته مي شد، پايان داد.

 

سيروس ابراهيم زاده هنگامي که براي دادن جايزه محمدرضا دلپاک، جايزه بهترين صدا گذاري و ميکس آمده بود؛ بدون هيچ مقدمه اي گفت به من دستور داده اند که وقتي مي آيي اينجا شوخي هاي تلخ و گزنده نکن. و اي کاش بجاي اينکه پشت صحنه اي ها را ضايع کند؛ بي مقدمه شوخي مي کرد آن هم تلخ و گزنده ...حداقل  از سکوت بي معني گزنده تر نبود! و البته که رفتار هر شخص نمایشگر آن شخص است و نه آن صنف و آن جماعت.

پرويز پرستويي خسته بود. سید رضای مير کريمي دوست داشتنی که با این جشن نشان داد اینجا چراغی روشن است، به عنوان آخرين هنرمند روي جايگاه حاضر شد تا جايزه بهترين فيلم را به کيومرث پور احمد(مهدي همايونفر حضور نداشت) اهدا کند؛ گفت در چهل و هشت ساعت اخير دو سه ساعتي بيشتر نخوابيده. کلی صدقه داده و نذر و نیاز کرده که جشن خوب و آبرومندانه برگزار شود که حقا هم شد...

اما آنسوی میدان به گواه اهل دل که در گوشه و کنار مجلس هر از گاهی حرفی می زدند، پرستويي بود که همه می دانند چقدر دلش برای ایران و سینمایش مي سوزد اين را مي شد حتی از چهره اش فهمید و در غم پنهان صدا و نوايش درک کرد...

وقتي آواز مي خواند؛ به تمام سلولهای بدنش و دانه دانه نفس هایش متوصل مي شد که به حضار محترم بباوراند که از خون جوانانِ اين وطن، لاله دميده ... جانم لاله؛ خدا لاله؛ حبيب لاله دميده ...

از ماتم سرو قدشان سرو خميده
در سايه گل بلبل ازين غصه خزيده
گل نيز چو من در غمشان جامه دريده
چه كجرفتاري اي چرخ... چه بد كرداري اي چرخ
سر كين داري اي چرخ... نه دين داري نه آيين داري اي چرخ...

(آواز خواني پرويز پرستويي)

 

وقتي که نامه اي براي در گذشتگان مي خواند، براي بابک بيات، داوود اسکندري، پرويز ملک زاده، رسول ملاقلي پور، علي دهقان فر، محمود زريباف و ... «سينه ما کجا و درد ماتمشان».

وقتي که با درد مي گفت: سينماي ما همچنان در رنج بي اعتمادي مي سوزد ...

 

در پایان جشن، اتوبوس شب و خون بازي با چهار و سه جايزه بهترين هاي سينماي ايران شد.  در اختتاميه مراسم؛ کليپ «اي ايراني» که همه هنرمندان با هم خوانده بودند، پخش شد. ما بينش هم دو گروه موسيقي محلي کردي و بندري حضار را به فيض اکمل رساندند.

 

پرچم ايران آخرين هنرمند روي سِن بود ... وقتي به رقص در آمد و سايه اش بالاي سر اهالي سينما بود، همه چيز به خوبي و خوشي يک فيلم ايراني به پايان رسيد. یک فیلم بدون حاشیه های تلخ...

 

امشب،شب خداحافظي با جشن يازدهم و سلام به جشن دوازدهم سينماي ايران است و اميدوارم که بتوانيم با صميميت و رفاقت هر چه تمام تر به استقبال جشن دوازدهم برويم...جشنی که نه جوایزش به بهانه لجبازی(!) با جشنواره فیلم فجر تقسیم شد و نه به شکل تقسیم قناعت میان سرخوردگان و دورافتادگان پرمدعای سینما _ مانند سالهای قبل _ و نه حتی به خاطر دعواهای بچه گانه با سازمان و صدا و سیما از اهدای جایزه به این نهاد خودداری شد و البته از افه های توخالی روشنفکری هم خبری نبود که یک فیلم دفاع مقدس آنچه جایزه باید می گرفت، گرفت بدون اینکه خانه سینما خودش را از جریان اصلی سینما حذف کند و... جشن خوبی بود، چند سالی بود که چشم انتظار این «خوب» بودیم.

فاطمه | + | | Add to google
سه شنبه بیستم شهریور 1386
 

از تمام ضد حال های « پاداش سکوت» که بگذری، دو سه سکانسِ به یاد ماندنیِ احتمالا همیشگی دارد.

 یکی: سکانس نماز، مالک یوم الدین های مکرر ... دقیقا همان جایی که خنده ات می گیرد، گریه ات می گیرد!

+ شخصیت دادن به رنج

 

+دومی: سکانس منشیِ جناب باز قلعه ای. بازی «سیما تیر انداز» که به حق( از منظر این جانب!) بازی گر برتر نقش مکمل زن شد .

برای این یکی بیشتر از همه خوشحال شدم و دست زدم... «سلامٌ عليــــــــــــــــكم ...»

 

فاطمه | + | | Add to google
معادله ی سر و ته ..
سه شنبه سیزدهم شهریور 1386

 

اردوی جهادی ... با شنيدن اين عبارت، اولين چيزي كه به ذهنت مي رسد اين است كه مي خواهي بروي يك روستا يا ده كوره با شرايطي به معناي تام كلمه، سخت و صعب. دماي هوا يا خيلي گرم است يا خيلي سرد. دور از خانواده و دوست و همكار و موبايل و اينترنت. كارها بر دو قسم است يا كار جهادي (عملگي و ساخت و ساز) و تداركات كه معمولا مردها بيشتر انجام اش مي دهند و كار فرهنگي كه بيشتر به خانم ها مي سپارندش.
برگزاري اردوي جهادي اي مختص خانم ها تا به حال به گوشم نخورده بود و تنها شنيدن عبارت «اردوي جهادي» كافي بود تا يك سلسله مفاهيم و كليپ و آهنگ و عكس از جلوي ذهنم عبور كند، تصاوير سالهاي پاياني جنگ، زنان جهادي با روسري هاي سفت و محكم گره زده كه تمام پيشاني شان را هم پوشانده است. كليپ هاي مقاومت، مددكارهاي پشت جبهه، عكس هاي آموزش دفاعي زنان و آن عكسي كه امام نماز جماعت اش هم يك خانم بود...
بعداز اينكه از خان رضايت خانواده گذشتي و همه كارهايت را كم و بيش به اين و آن سپردي؛ راهي يك اردوي جهادي مي شوي.
¤¤¤
در يك اردوي جهادي چشم هايت را مي بندي. دل به دريا كه نه، معمولا دل را به بيابان ميزني و اسم اش را مي گذاري «كار براي رضاي خدا». در برخي از موارد مشاهده شده، منت هم سر خدا مي گذاري! اما بعداز برگشت از يك اردوي جهادي حتما شما هم به اين نتيجه خواهيد رسيد كه انگار از ابتدا برگه را سرو ته گرفته بوديد. هنگام رفتن، به حساب خودتان و ديگران اين شماييد كه داريد يك لطف بزرگ را انجام مي دهيد و تمام بشريت را مديون خود مي سازيد تا به يك جهادي عظيم تشريف ببريد و وجود خودتان را از خير و آباداني و بركت براي مردم آن منطقه محروم نكنيد!
اما بعداز برگشتن دوزاري مبارك تان مي افتد كه از همان راهي كه خداوند متعال همه كارها را با هم انجام دهند؛ انگار تمام آن منطقه و مردم و تمام اتفاقات خوب يا بد، محروميت و دارايي و نداري و حتي آن يك دانه بز يك خانوار 10 نفره و سنگ و كلوخ هاي زير پا و خار بيابان و حتي پرنده اي كه در آسمان پرنمي زند و همه و همه وجود يافته اند كه به تو! خيري برسانند. به گمانت تو كاري براي آن ها مي كني؛ بي آنكه بداني معادله اينجا سر و ته نوشته شده. ابر و باد و مه و خورشيد و فلكي كه مي خواستي برايشان بياوري را خودشان داشته اند و تو حالا بايد بروي ازشان قرض بگيري و در تمام آن چند روزي كه آنجا هستي، خورجينت را پركني از تما م بركت هاي يك محروميت. از تمام خيرهايي كه «نداري» و يا «كمترداري» و مي تواند به يك آدم برساند.
دنيا درحال پيشرفت است و بيشتر از آن نظريات توسعه و همه دست در دست هم، از غرب مغضوب عليهم گرفته تا شرق رضي الله عنه هم نظرند كه همه جا بايد آباد شود و لاجرم هر چقدر هم كه ايران اسلامي باشي؛ بسته ي كادو پيچ شده ی آباداني و «تبعاتش» را با هم، براي يك ده كوره هديه مي بري. چهار آجر كه روي هم چيدي كم كم حس بويايي سگ محترم «شهرنشيني» و «مدرن بودن» از هزاران كيلومتر آن طرف تر به كار مي افتد و بزاق دهانش راه.
كم كًمك اين مردم هم بايد سعي كنند ياد بگيرند كه باید زندگي مسالمت آميزی را با اين حيوان محترم داشته باشند. توي ده كوره يك نفر گدا هم پيدا نمي كني... اما80 كيلومتر آن طرف تر كنار خانه هايي كه با سنگ بلوك ساخته شده اند؛ كنار پمپ بنزين، چند لحظه اي را كه توقف مي كني، دست است كه كنار شيشه ماشين دراز مي شود...

 - برنا نیوز

- نسل سوم

 

فاطمه | + | | Add to google