تبليغاتX
مشق شب
ما گدایان خیل سلطانیم. نقش بند قبای جانانیم ...
چهارشنبه سی ام آبان 1386

تا که ازجانب معشوق نباشد کششي

کوشش عاشق بيچاره ندارد ثمري

نمي دانم آدم کله شق به چه کسي مي گويند. اما من نيستم.

همان طور که مي خوانم؛ معني مي کنم، في الحال هم دلم مي خواهد بيت بالا را اين طور معني کنم: تا معشوقه عاشق را نخواهد، تا دوستش نداشته باشد، تا خودش بيشتر از عاشق، عاشق نباشد؛ محال است که عشقي بوجود بيايد.

معشوقه در ظاهر به عاشق محل نمي دهد؛ وگرنه عشقي که در وجود او موج مي زند چندين برابر آن آدم عاشق است ... اصلا هر معشوقه اي اول بايد يک عاشق تمام عيار باشد تا بتواند از عهده ي نقش معشوق خوب بر بيايد!

يک کلام، ختم کلام: «تا تو منو نخواي عاشق بودن من هم معني اي نداره. حالا بهم ثابت کن منو ميخواي، دوستم داري. اگه دلت مي خواد پيشت باشم خودت يکاري مي کني...

من همينم که هستم. همين جوري هم فکر مي کنم. حالا نوبت شماست، ثابت کن !!»

 

***

چقدر سخت است نوشتن از اين جا به بعدش...

شرم تمام وجودت را گرفته است. اصلا نمي تواني سرت را بلند کني، چه طور مي خواهي تو چشمهايش نگاه کني؟

بعد از آن همه بهانه هاي بني اسراييلي اي که آورده اي. حالا پيشش هستي..

کلامي به جز اشک نيست.

رويت نمي شود نگاه کني.

 

 

صورتم را که بر مي گردانم گنبد طلا جلوي چشمم است ... ** السلام عليک ايها الامام رئوف **

دارم از خجالت آب ميشوم ...

جا دارد بميرد از خجالت، آن که به کرمت شک کند، نه؟

دو ساعت تمام گنبد از جلوي چشمانم کنار نرفت ...

شنبه، 4 مهر، 1383

 

پس نگاشت:

 

خاطره ای بود جهت مفتاح باب، ادامه خواهد داشت. همه بازی(!). باشد که ماندگار شود.

 

خاتون(زهره مرتجی)، رااوی(مجید عزیزی؛ حسین غفاری)، نقشی بر آب (مصطفی زرندی) محب فاطمه(حمید عزیزی)، حنظله( سید علی موسوی)، وب نگاشت(سجاد جوزدانی)، پله پله تا ملاقات خدا( محمد حسین طاهریگاه نوشت ها(حسام ایپکچی)، اتاق( مصطفی حسن زاده)، گیج گاه (سوده جوزدانی) آغازی بر یک پایان (هاجر قاسمی)، 313 بهشتی ( لیلا سادات)، چهار باغ (محمد مهدی شیخ؛ محمد جواد ملکوتی)، آقا طیب(مسعود کرمی)، لانگ شات (پورج قربانی)، زمانه (میلاد )، راز دل (امین احمد زاده)، مه دیده ( مهدی حاج علی محمدی)، اتامرون( محمد هادی مشرف پور)، آرامگاه (زینب محمودیهترلان (وجیهه طاهریفدک (حمیدرضا) صدو سی و نه(رضا محبی) بشری(بشری ) در اوج تنهایی(پریناز صوفی) بت کده (محمد امین میر صالحی) پاییز وحشی(صادق کریمی) ماه نا تمام ( از شیراز ) نامه هاي كاغذي (نرگس احمدي) ...

چهار باغ (محمد جواد ملکوتی)- در بلور اشک من یاد تو بود...

اتامرون (محمد هادی مشرف پور)- غصه ام آن است که فردا بروم توی آشوب آن بیرون ...

گيج گاه (سوده جوزداني)- نسیم صحن انقلاب...

بت کده (محمد امین میر صالحی)- پیرمرد و دریا ...

 

فاطمه | + | | Add to google
انسانم آرزوست ..
چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386
 

 

چشم درد گرفتم، از اين همه ديوار.

 

فاطمه | + | | Add to google
حرف‌هايم را در شعرهايم مي‌زنم
سه شنبه هشتم آبان 1386

اختصاصي باشگاه جوانی برنا- رقیه کیه/ آخرين مصاحبه با شاعر دست نايافتني "قيصر امين پور"

(25 مهرماه 86)
 
قيصر امين پور، در ساعات ابتدايي سه‌شنبه 8 آبان‌ماه در سن 48 سالگي پس از تحمل سال‌ها درد و بيماري بر اثر ايست قلبي درگذشت.
 

وقتی پرسیدم چرا مصاحبه نمی‌کنید، خندید و گفت: "چون قیصر حرفی برای گفتن ندارد! و حرف‌هایش را در شعرهایش می‌زند..." و بعد هم درباره‌ی شعر جوان گفت: "قرار نیست ما از جوان‌ها انتظار داشته باشیم همه علی معلم باشند. آنها بایستی تمرین کنند، باید قواعد را یاد بگیرند. محتوا، خودش در اثر تفکر و رشد پیش می‌آید."

مراسم یازدهمین کنگره شعر جوان است؛ خانه هنرمندان. در سالن نشسته‌ایم و مراسم شروع شده است. محمدرضا عبد الملکیان، دبیر کنگره در حال سخنرانی است. مردی با موهای جو گندمی وارد می‌شود، مردی که دیگر این روزها تعداد مو‌های سفیدش را نمی‌داند. آرام بدون آنکه کسی متوجه حضورش شود، در ردیف اول می‌نشیند. قیصر امین‌پور است؛ مثل همیشه ساده و خسته و بی‌پیرایه! البته خستگی را از چشم‌هایش می‌شود فهمید...

او را که می‌بینم یاد سلمان هراتی می‌افتم، یاد سید حسن حسینی، یاد آن عکسی که هر سه نفرشان در قایق نشسته‌اند و با خنده به دوربین نگاه می‌کنند. یاد اینکه سلمان چه ناگهانی رفت و سید هم که تنهایش گذاشت و او هم که داشت مثل سلمان ناگهانی می‌رفت؛ اما خدا حفظش کرد. برای خانواده‌اش، برای شعر این آب و خاک یا برای دل‌های کوچک بچه‌های نسل من که قیصر شاعر نوجوانی و جوانی‌مان است؛ یا اصلا برای هر سه‌مان! نمی‌دانم. یاد سید حسن که از ازل ایل و تبارش همه عاشق بودند. و اینکه از آدم‌های دوست داشتنی آن عکس تنها قیصر مانده.

 

برنامه در دو بخش اجرا می‌شود. در فرصتی که برای پذیرایی بین دو بخش برنامه گذاشته‌اند به سراغش می‌روم. می دانم مصاحبه نمی‌کند، بچه‌ها که از دور و برش پراکنده می‌شوند؛ روی صندلی تنها، رو به روی جمع شاعرانی که در حدود چهار قدمی‌اش نشسته‌اند، می‌نشیند و چای می‌نوشد. با اینکه می‌دانم قیصر امین‌پور مصاحبه ‌نمی‌کند، می‌روم تا شاید چند دقیقه هم که شده با او گپی بزنم...

" دستور زبان عشق " را در دستم می‌گیرم و بعد از سلام و احوالپرسی می‌دهم تا برایم امضا کند. صفحه‌ی اول که تصویر خودش است را ورق می‌زند تا در صفحه‌ی بعدی امضا کند، می‌گویم پایین عکس خودتان لطفا! شروع می‌کند به نوشتن.کنار صندلی‌اش زانو می‌زنم و می‌نشینم، می‌گویم: "قیصر امین‌پور چرا اینقدر کم مصاحبه می‌کند؟"می‌گوید: "من اصلا مصاحبه نمی‌کنم! "می‌گویم: "می‌دانم. گفتم شاید یکبار کرده باشید و من نخوانده باشم. حالا چرا؟"می‌خندد و می‌گوید: "چون قیصر حرفی برای گفتن ندارد! "می گویم: "ولی در شعرهایش حرف‌های زیاد برای گفتن دارد."

باز هم می‌خندد و می‌گوید: "خب حرف‌هایش را در شعرهایش می‌زند."

می‌گویم یک سوال در مورد شعرهایتان بپرسم؟ مهربان است، خیلی. فکر می‌کردم اگر بروم و با او در مورد شعرهایش حرف بزنم و بداند که خبرنگارم چیزی نمی‌گوید. اما گفت: "بپرسید."
گفتم: "شاید تعبیری که می‌کنم درست نباشد؛ اما نه گندم و نه سیب/ آدم فریب نام تو را خورد...
آدم در شعر«نه گندم و نه سیب» فریب چه چیزی را خورد؟ منظورتان جلوه‌‌ی جمال خداوندی است؟"
می‌خندد و می‌گوید: "اتفاقا دست روی چیز خوبی گذاشتی! چیزی که گفتی جزئی از آن کلی است که من منظورم بود."می‌پرسم: "و منظور شما؟""من به اسمای‌ حسنای خداوند اشاره کردم."

کتاب را که حالا امضا شده از او می‌گیرم و تشکر می‌کنم. مراسم که تمام می‌شود میان ازدحام و شلوغی خروج آدم‌ها از سالن، تک تک چهرها را نگاه می‌کنم تا او را پیدا کنم و سوال دیگری!بپرسم.

مدتی پیشتر وقتی از علی معلم پرسیده بودم چشم انداز شعر ایران را چگونه می‌بینید؛ با صراحت گفته بود: "بچه‌های این نسل از لحاظ فرم و وزن و ردیف و قافیه خوب شعر می‌گویند و قوی هستند، اما شعر این نسل محتوا ندارد. این نسل معنایی برای شعر سرودن ننیافته است(!) اگر به همین منوال پیش برویم به جایی نخواهیم رسید." در کل اصلا خوش بین نبود. خیلی برایم مهم بود تا نظر باقی آدم‌هایی را که در عرصه شعر سالهاست فعالیت می‌کنند، بدانم و قیصر به عنوان کسی که با شعر جوان زیاد سر و کار داشته، برای این سوال عالی بود.

از سالن که بیرون می‌آید با او همقدم می‌شوم و می‌گویم: "می‌توانم سوال دیگری بپرسم؟" سرش را به علامت تأیید تکان می‌دهد. سوالم را می‌پرسم، می‌گوید: "هزار اما و اگر دارد!

"نظر معلم را می‌گویم. می‌گوید: "نه، من اینجور فکر نمی‌کنم. البته ایشان نظرشان خوب است، صائب است، محترم است. خودشان هم همینطور. اما قرار نیست ما از جوان‌ها انتظار داشته باشیم همه علی معلم باشند. آنها بایستی شروع کنند و تمرین کنند. باید قواعد را یاد بگیرند. چاره‌ای نیست. محتوا خودش در اثر تفکر و رشد پیش می‌آید."

یکی می‌آید قیصر را برای گرفتن عکس با بچه‌های کنگره دعوت می‌کند. به من نگاه می‌کند یعنی باید بروم. می‌گویم: "تا سالن همراهتان می‌آیم."


ادامه می‌دهد: "بنا بر این محتوا را نمی‌شود یک روزه به کسی تزریق کرد."

دختر چهارده، پانزده ساله‌ای می‌آید دستش را می‌گیرد، می‌گویم: "این همان آیه شماست؟"
سرش را به علامت تأیید تکان می‌دهد و می‌گوید: "این همان آیه ماست." و دنباله حرفش را می‌گیرد، "اگر می‌بینید در کنگره شعر جوان بحث بر سر فرم است، به خاطر این است که ما فرصت نمی‌کنیم به جوان بگوییم تو برو سیر و سلوکی را آغاز کن، بعد برنامه تربیتی برایش داشته باشیم. شایسته است هر کس خودش یک راه و روشی، مرادی و استادی برای خودش انتخاب کند و بر روی محتوای شعرش کار کند."

حالا با این پاسخ سوالهای دیگری برایم ایجاد می‌شود، اینکه اگر کسی اصلا دغدغه محتوا نداشته باشد، چه؟ اگر بچه‌های نسل من تنها در همین "فرم" در جا بزنند و هیچکس هم برای حرکت رو به جلو در زمینه محتوا کاری نکند، چه؟ اما دیگر به سالن رسیده‌ایم و مجالی برای گفتگو نیست، سریع می‌پرسم: "و بچه‌های امسال کنگره چطور بودند؟"


می‌گوید: "بد نبودند. حس می‌کنم در حال رشدند."


با او خدا حافظی می‌کنم. می‌رود روی صحنه و در کنار جمع می‌ایستد و عکس یادگاری کنگره یازدهم هم انداخته می‌شود.



از خانه هنرمندان خارج می‌شوم، هوا تاریک شده و نسیم پاییزی خنکی پچ پچ برگ درختان باغ هنر را در فضا پخش می‌کند. در راه به شاعر جوانی فکر می‌کنم که وقتی رفت روی سن تا شعرش را بخواند، نگاهش را از قیصر دزدید و گفت: "حس عجیبی دارم. پیش از این خیلی دلم می‌خواست در محضر استاد امین‌پور باشم، اما حالا... کاش برای من همانقدر دست نیافتنی می‌ماندند..." و به قیصر فکر می‌کنم که می‌گوید حرفی برای گفتن ندارد.
حالا که دارم آن لحظه‌ها را ثبت می‌کنم شعری از " آینه‌های ناگهان " را با خودم زمزمه می‌کنم

محمدرضا ترکی) نذر سلامتی قیصر امین‌پور(

در برگریز درد لگدکوب می‌شوی
سروی، ولی تکیده‌تر از چوب می‌شوی

با گیسوان سربی و آن چهره‌ی صبور
داری شبیه حضرت ایوب می‌شوی

قیصر نبود آن که برآمد به جلجتا
تو کیستی که یکسره مصلوب می‌شوی؟!

لبخند بر لبان تو پرپر نمی‌شود
از موج درد، گرچه پر آشوب می‌شوی

قانون عشق سوختن است و به قدر درد
محبوب آستانه‌ی محبوب می‌شوی

مانند آفتاب دلم سخت روشن است
من خواب دیده‌ام... به‌خدا خوب می‌شوی

فاطمه | + | | Add to google