بينامم و همهي روزها به نام تو است
محمد دلاوري به مناسبت روز خبرنگار روبروي رامبد جوان و امير حسين صديق نشسته است.
دلاوري در حال خنديدن: اتفاقاً يهچيزي توي يكي از وبلاگها خوندم، خيلي جالب بود. نوشته بود همه از من ميپرسند حالت چهطور است؟ كسي نميپرسد بالت!
امير حسين صديق و رامبد جوان از خنده و بامزهگي اين جملهي دلاوري يكعالمه ميخندند و هي پشت هم ميگويند: چه جالب!
از اين جا تا آخر برنامهي "امشبه" اين سه نفر دربارهي فقر فرهنگي ملت سخن راندند!
نكتهي اخلاقي:
گلها همه آفتابگردانند، قيصر امينپور- همه اين روزها از من ميپرسند حالت چهطور است؟ كسي نپرسيد: بالت ...
حقوق شهروندي؛ ولله كه شهر بيتو مرا حبس ميشود
{موقعيت: تاكسيِ مسير شهركغرب- سيدخندان؛ ساعت 9 شب. مردي جوان و درشت هيكل با صدايي رسا و بلوز فيروزهاي رنگ بر تن، روي صندلي جلو نشسته است. يك آقا و دو خانم هم در صندليهاي پشت. خانمها يكي جا افتاده و ديگري جوانتر است. راننده، مرد ميانسالي است.}
{ صداي زنگ گوشي مرد بلوز فيروزهاي- يكي از زنگهاي استانداردٍ گوشيهاي مدل سونياريكسون- بلند ميشود }
- سلام؛ احوالت؟ بابا دربهدر دنبالت ميگردم. استوديو پنجشنبه هماهنگ نشده... پدر گفته دوباره رو آهنگ جديد كار كنم ... نهههه نتها آمادهاست... پروانه هماهنگه؟.. خب، خوبه ... بابك جان اگه ممكنه دف سياوش رو بيار. آره ... دفش خوبه.... باشه... الان به رضا هم زنگ ميزنم...
{ شماره گيري و كمي مكث}
- الو سلام رضا... خوبي؟...امروز ... عزيزم؛ نهبابا واسه هماهنگي استوديو اومدم تهران ... {خندهاي ممتد؛ بلند و از عمقجان كه سرسراي تاكسي را در برميگيرد. دختر جوانتر از طرز خنديدن مرد، به خنده ميافتد. كوتاه} ... حرفتو زدي ديگه ... رضا جون زنگ زدم بگم يه زنگ به احمدي؛ رئيس استوديو بزن، بگو كار ما رو راه بندازه. بايد تا آخر هفته ضبط تموم شده باشه. پدر بعدش قراره بره سفر... واقعاً امكانش نيست.. نه ...مونا؟ ... باشه. منتظرم. خداحافظ.
{همراه با بلند شدن صداي زنگ - از نوع بدون هارموني- از گوشي تلفن راننده. راننده صدايي آرام دارد.}
- به به. احوال شما؟ ميخواستم خودم بهت زنگ بزنم.... نه، بردمش كرج. ماچهاي علي؟ ....آره بهتر بلده ... يجوري كه طرف صدا عرعر بده. ميگم بهش .. زنگ ميزنم بهت.
شماره گيري مرد بلور فيروزهاي و بعد:
- سلام؛ سهرابام. سهراب لطفي..... فداي تو! ..نه امروز اومدم براي هماهنگي استوديو. عليجان تو مونا عزيزي رو ميشناسي؟...ميخوامش.. نه تو اركستر نيست .. آهان؛ فكر كردم شايد با بچهها آشنا باشه. مونا مزارعي رو كه ديگه ميشناسي ... { خندهاي بلند اما كوتاه} ..اون كه آره ... باشه؛ تا چهارشنبه. ميبينمت.
{ 4 دقيقه سكوت؛ صداي كوتاه بوق ماشينها و صداي زير و نامفهوم راديو ..}
مرد بلوز فيروزهاي: سلام.. الو ... الو سلام. { همزمان كرايهاش را هم به راننده ميدهد} سلام جنابانوشه .. {مكثي بهنسبت طولاني} پدر ميگفتن دستتون تنده، ولي فكر نميكردم اينقدر زياد. شما فكس داريد؟ .. آهان؛ خب يهكاري كنيم؛ سختتون نميشه برام بخونيد و من بنويسم؟ .. الو .. الو ..
{ 2 دقيقه مانده به مقصد؛ پل سيدخندان}
خانم جوان از صندليپشت:
- جسارتاً، آقاي لطفي ... شما كلمهاي به اسم "حقوق شهروندي" رو تا حالا شنيدين؟
{ مرد بلوز فيروزهاي گوشي را از كنار گوش پايين ميآورد و از بهنام صدا كردن او توسط مسافر پشتي تعجب ميكند. كمي روي صندلي جابجا ميشود تا بتواند صاحب صدا را بهتر ببيند}
- شما منو از كجا ميشناسين؟ {همراه با كمي بهت و لبخندي ماسيده}
- ما از خود شهرك داشتيم از تمام ديالوگها و مكالماتتون استفاده ميكرديم.
- آهان ... خب ببخشيد. {كمي مكث و جابجا شدن} مممممم... خب خيلي از حقوق من هم رعايت نميشه اونوقت شما ميخوايد من رعايت كنم؟ { چند لحظه مكث و به فكر فرو رفتن در اينكه؛ احمقانهتر از اين جمله ممكن نبود!}
- خستهنباشيد عرض ميكنم! عجب جملهي منطقياي! ... ما كه به مقصد رسيديم، تو تاكسي بعد ..
{ميدان پاليزي؛ 500 متر مانده به پل سيدخندان}
- بله خب .. از همه عذر ميخوام ... پياده ميشم آقا.