پانزده دست فراك
جمعهاي رفتيم تئاتر "خواستگاري" ديديم. "يكنفر" مهمان كرده بود. اوضاعمان كمدي موزيكال بود، تئاتر هم همينطور. بيشتر از پول بليتي كه داديم، خنديديم. اصل نمايشنامه از چخوف بود، "اسماعيل شفيعي" هم كارگرداني ميكرد. گوشهي پايين سمت چپِ بروشورهايي كه دم در تالار دستمان دادند، نوشته بود: "مهلقا باقري" بهترين بازيگر نقش زن. قبل از تئاتر اين را نميدانستيم، خيلي هم فرقي نميكرد، چون اينقدرها بازي فوقالعادهاي نداشت. احتمالا اينقدرها هم مهم نبود، چون اصلا معلوم نبود كدام جشنواره و كجا و غيره و غيره. اما در كل "خواستگاري" از "متابوليكِ" "آتيلا پسياني" با آن همه ادا و اطوار فرمگرا بهتر بود. "متابوليك" اصلا ارزش فكر كردن نداشت. چون چيزي براي فكر كردن وجود نداشت. اما چشمام از بعضي از صحنهها خوشاش آمد. مثل آن صحنه كه چند نفر شبيه ارواح، لباس عروس دستشان گرفته بودند و تكان ميدادند و اينطرف- رديف اول تماشاچيها- كنار آقاي كارگردان يكنفر نشسته بود و با ويدئو پروژكشن، تصوير پخش شدنِ يك قطره جوهر سياه توي آب را روي لباس عروس ميانداخت؛ سينما در خدمت متابوليك. اما چخوف چيز ديگري است. هرچهقدر هم كارگردان بيمزه باشد؛ نمايشنامه خوب است، حداقل ميدانيد كه تئاتر بالقوه ارزش ديدن را دارد. "مهمانسراي دو دنيا"، نوشته "اريك امانوئل اشميت" هم بههمين دليل، بالقوه ارزش ديدن دارد. تا 20 آبان، ساعت هفتو نيم برويد تالار اصلي.
خواستگاري/ لومف: خواهش ميكنم اجازه بدهيد من حرفم را تمام كنم! رعيتهاي پدربزگِ ابويتان، همانطوري كه افتخار داشتم خدمتتان عرض كنم براي مادربزرگِ عمهي من آجر ميپختند. مادربزرگ عمهام به نيت آنكه در حق آنها لطفي كرده باشد...
ناتاليا: پدربزرگ، مادربزرگ، عمه... من از اين حرفها اصلاً سر در نميآورم! مرتع مال ماست والسلام!
لومف: نخير، مال من است!
ناتاليا: مال ماست! دو روز هم اينجا بنشينيد و استدلال كنيد، پانزده دست فراك هم روي هم بپوشيد باز ميگويم كه مرتع مال ماست، مال ماست، مال ماست!... من چيزي هم از مال شما نميخواهم، چيزي از مال خودم را هم حاضر نيستم از دست بدهم... ميخواهد خوشتان بيايد يا نيايد!..
لومف: ناتاليا استپانونا، من به آن مرتع احتياج ندارم؛ ولي بهعنوان يك اصل ميگويم كه مال من است. اگر مايل باشيد اجازه بفرمائيد آن را به حضورتان هديه كنم.
ناتاليا: مرتع مال من است؛ من خودم ميتوانم به شما ببخشمش!
پي نوشت/ جمعه، دهم آبان بود. روز عيد باران و روز ولادت حضرت معصومه (س). آبان نام فرشتهي موكل بر آب و نام روز دهم هر ماه است.
تنها، دو روز
خانه خالي است و تنهاييم. امروز برايش ماكاروني رشتهاي با تهديگ سيبزميني پختم. ديروز هم پروانهاي. خودش دوست دارد به رشتهاي ها بگويد: اسپاگتي. ماكاروني پروانهاي خيلي قرمز نشده بود، رُباش كم بود. اما توي مايع ماكاروني رشتهاي كه امروز پختم، سه-چهار برابر معمول رُب ريختم. هر دوتايش را با سويا درست كردم. من از بوي سويا حالم بههم ميخورد، اما "عبدالرضا" دوست دارد. پروانهاي ها را با مايع ماكاروني آمادهي "يكو يك" پختم اما براي رشتهاي هايِ امروز، خودم مايع درست كردم. سويا را توي آبجوش خيس كردم تا بوياش گرفته شود. برخلاف من هويج دوست ندارد، هر وقت دانههاي نگيني خرد شدهي هويج را توي ماكاروني پيدا ميكند، غُر ميزند. اينبار فقط يك هويج كوچك ريختم كه خيلي پيدا نباشد. ديروز برايش ژلهي آناناس هم درست كردم و ديشب وقتي برميگشتم و او تمام ظهر را تنها بود، براياش نان باگت و كالباس و مخلفات خريدم. خوردن سوسيس و كالباس در خانه ما ممنوع است. از وقتي كه پدرم توي ماشين سيدي هاي سخنراني مهندس خدادادي درباره تغذيه را گوش ميدهد، ممنوع شده. نوشابه فانتا زرد هم براياش خريدم. خيلي خوشاش آمده بود. ديشب توي اتاق من خوابيد. هوا سرد شده، برايش لباس آستين بلند آوردم و خودم هم دو تا پتو رويام انداختم. دو روز پيش دربارهي چيزي كنجكاو شده بود و به سرنخ هم رسيده بود. سر نخهاي بچهگانه. دلم نميخواهد وقتي مادرم بيايد و او گَلِ گردناش آويزان است، از سرنخهاياش براي او بگويد. اصلا رُب زياد و ژله و قول سينما و نمايشگاه رسانههاي ديجيتال- به خيال اينكه پُر است از بازيهاي كامپيوتري- بابت اين است كه حواساش از سرنخ پرت شود.
صبح بيدارم كرده كه بيا برايات صبحانه آماده كردهام. برداشته با چند ورق كالباس باقيماندهي ديشب املتِ كالباس درست كرده، اندازهي پنج نفر. نميدانم از كجا به فكرش رسيده بود، بچهي يازده ساله. نزديك ظهر ديدم دوباره صدايش نميآيد. ديدم توي اتاق من، روي تخت نشسته و دارد نقاشي ميكشد. من هم رفتم سراغ كار خودم. سراغ درست كردن ماكاروني رشتهاي. و او هي از اين اتاق به آن اتاق ميرود. همچنان بي سر و صدا. لولههاي كاغذ ديواريهايي كه از كاغذ ديواري كردنِ ديوارهاي خانهمان اضافه آمده بود را با خودش اينور و آنور ميبرد. حالا روي صندلي نشستهام و يك كارت برايام درست كرده و داده دستم. براي همين دو روزي كه با هم تنها بوديم.
