تبليغاتX
مشق شب
به اندازه ي جاي خاليِ تو؛ همه ي شهر را سبز كرده ام ...
سه شنبه نوزدهم خرداد 1388

ديروز خيلي خودم بودم توي آن شلوغي. با شال سبز و آن همه ربان سبزِ آويزان از من و رنگ و داد و فرياد؛ اما يك جور ظريفي سرگردان بودم ميان خودم؛ سرگرداني اي شبيه ما الان اينجا چكار مي كنيم؟ من كي هستم؟ اينجا كجاست؟ اين فرياد ها و شعارها و داد بيداد ها و خل بازي ها از كجا دارد در مي آيد؟ اين جسارتِ براي خودت ليدر شدن، شجاعتِ دست گرفتنِ سيستمِ باز و بسته شدن دهان يك عده ملت كه دور و برت ايستاده اند، مديريتِ "آن ها چه مي گويند" را كجا داشته ام و نمي دانستم. اينكه هر چند تا شعار درميان زير چشمي به پسرك مزلفي كه شلوارش دارد از كمرش مي افتد نگاه كني و او بگويد: بگم؟ بگم؟ و تو هم بگويي: بگو و توي دلت حالش از سر وضعي كه براي خودش درست كرده به هم بخورد. از اينكه حاضر نيستي با بعضي هاي اينها اصلا هم كلام شوي. حاضر نيستي بعضي شعارها را همراهي كني. بعضي ها را كه همراهي مي كني فقط صرفا در راستاي همراهي باشد و اصلا قبولش نداشته باشي. اصلا اينكه چه شده كه الان من ميان اين جمعيت ايستاده ام. بعد حالا از آن طرف، فرقي هم نمي كند، براي دوربين حرفه اي باشد يا دوربين خانگي اي يا دوربين دو مگا پيكسليِ موبايل سوژه بشوي. چون براي طرف جالب است كه تو با آن چادرت ايستاده اي بين شان. شده اي از خودشان. اما يكجوري برايش غريب هم هست اين در ميان جمعيت بودنت با انضمام چادر. يعني يك چيزهايي اصلا ميان من و آن جمعيت قرابت ندارد. يعني يك همچين تناقضي است حال و روز بعضي هاي ما. در اصل قضيه كه نه، در همان فرع قضيه.

اما دو سه ماه ديگر اگر ديديد يك نفري توي خيابان وليعصر ايستاده روبروي ايرنا دارد داد مي زند "جان جان" زياد نگران نشويد. با تاكيد فراوانِ ساكن روي نون ها.  اينجانب است و منظورش اين ابيات است و دلش براي يك همچو ديروزي تنگ شده است: توي سینه اش، جان جان جان... یه جنگل ستاره داره، جان جان ... یه جنگل ستاره داره ... حتما آن روز "جان جانِ" دوم مد نظرم است.

 

فاطمه | + | | Add to google
گل، پوچ
چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388

هزينه كرده ايم براي انتخابات: جاي دست بند و گارد سبز و اينها رفته ايم دو تا بند چرم سبز خريده ايم از ثالث. 70 سانتي مي شود و بايد چار پنج باري تابش بدهي دور مچ تا به گره گاه برسي.

در راستاي افزايش حمايت هاي درون گروهي، بخوانيد اين سطور را: اهل سیاست اگر هم بوده ام، این صفحه را به سیاست سیاه نکرده ام هیچوقت. حالا میخواهم سبزش کنم. خیلی سر در نمیاورم از بازی این روزها، ولی خوب میدانم این "شور" را دوست دارم. حالا محض خاطر "آمدن" هر کسی که میخواهد باشد. و خوب تر میدانم که به قدم های "هر"کسی هم شور به پا نمیشود. من این دستبند های سبز دور مچ های دست شما مردم شهر را دوست دارم، شال های سبز همه ی دخترکان بهار را هم. اگر بنویسم چراغ های سبز و برگ درخت ها هم شادم میکند، دروغ نگفته ام.. همین که بعد از این همه وقت، دور هم جمع شده ایم و دست هایمان را مشت کرده ایم برای من و امثال من بس است. گیرم آخر بازی همه ی دست ها پوچ دربیایند، من که گل نمیخواهم وسط این همه بهار. من همین نگاه ها را میخواهم که به هم میخندند، همین "امید"ی که انگار گلی هم هست. بس نیست همین ذره ای شور که هست؟ بعد از این همه رخوت و دلزدگی و ملال؟

+

فاطمه | + | | Add to google