میز تحریر
پدرم یک رفیقی داشت، به اسم اوستا فریدون. اینقدر هی توی خانه میگفت اوستا فریدون، اوستا فریدون؛ ما بچهها هم همینطوری صداش میکردیم. مثلا "بابا، اوستا فریدون زنگ زد کارِت داشت". یک آقای بور و تاسی بودند ایشان. و البته تخصص اوستاییشان هم در نجاری بود. تمام کمدهای خانهمان و درهای با شیشه رنگی را، او ساخته بود برایمان. چون خیلی دوست بودیم و او هم بزرگتر از بابام بود، مامانم راحت یعنی بدون رودرواسیهای دهه شصتی رایج در خانوارها، طرحهاش را میگفت و او اجرا میکرد و بعد از ایدهی مامانم تشکر میکرد. این ایده ها بیشتر مربوط به انباریِ زیر پله و جا لباسیها و جاکفشیهای متعددی است که از هر سوراخی و کنجی یکی از آنها را در آوردند. در همان اثنایِ ایده پراکنی، مامانم سفارش یک میز تحریر داد برای من. با چوب و تختههای اضافه. اوستا فریدون برایم یک میز تحریر ساخت. اما نه اینکه فکر کنید شبیه میز تحریرهای معمولی بود ها، به هیچ وجه. میز تحریری که اوستا برایام ساخت، عرضاش شصت سانت بود و فقط یک کتاب یا فقط یک دفتر رویاش جا میشد؛ یک کتاب و یک دفتر که میگذاشتم، کتاب بالایی اِ هی میافتاد زمین. رنگ خاصی هم نداشت، رنگِ جلا زده بودند به اش. میز چهار تا پایهی یک متری داشت و از شیبی حدود 30 تا 40 درجه برخوردار بود. میز تحریرم شبیه یک صندوقچه بود که درش باز میشد و من باید همهی کتابها و وسایلام را مرتب و منظم میگذاشتم تویاش. یعنی وقتی درش را میبستم میشد میز تحریر. و بیشتر که فکر کنم، میبینم میزم هیچوقت رنگ صندلی به خودش ندید. یعنی مامانم هنگام طرح، بیشتر نگران ولو بودن کتابهای من بود، تا میل من برای داشتن میز تحریر. البته مامانم گفته بود اوستا برایاش قفل هم بگذارد، کلیدش را هم داد به خودم. و آن را گذاشتیم توی اتاقی که مال برادرم هم بود، اما همه بهش میگفتند: اتاقِ فاطمه. یعنی مالکیتاش با من بود. به هرحال همین چیزِ شبیه میز، تا حدی خواست بیش از حد من برای داشتن یک میز تحریر شخصی و پز دادن به آن را کم کرد و باعث شد که این خواسته بعدها به یک بحران یا عقده و اینجور چیزها تبدیل نشود، لابد.