خدا امانت خود را به آدمی بخشید، که بار عشق برای فرشته سنگین بود
خواهر وسطیاِ است. لباس سیاهاش رو در نیاورده هنوز. عزادار پدرشاِ که قبل از عید فوت کرد. بعد از مادر، پدرشون هم که رفت؛ تصمیم گرفتن خونه رو بکنن دارالقرآن. گفتن حق پدر، مادرموناِ که خونهشون بشه دارالقرآن. میگه استاد قرآن اِ هر بار که میآد، میشینه گوشهی اتاق. بعد یهبار برگشته به داداشام گفتاِ: حاج حسین، دارالقرآن کم نرفتم من، اما اینجا که میام حالام یجوریاِ. میگه داداشام مکث کرد، بعد گفت: آخه حاجی درست نشستی همونجایی که مادرم هر روز واسه اومدن «سید محسن» ناله میکرد. هر روز غروب صدای ضجهاش کل خونه رو برمیداشت که: «خدایا، امیدمو ناامید نکن، محسن ام رو برگردون». آره حاجی درست نشستی همونجایی که مادرم سجاده شو پهن میکرد و چشماش به در بود. همونجایی که پدرم مینشست کنارش، لیوان آب رو میداد دستاش.