فاتــــــحه
کنار بساط جوجه رنگی هاش، دان هم می فروخت. ارزن بود گمانم، یا برنج نیم دانه. توی هر کیسه پلاستیکی دو سه مشت ریخته بود و درش را گره زده بود. زن خم شد و یک بسته اش را برداشت. یک بسته ی دیگر را خودش گذاشت توی دست های زن. هزار تومنی را قبلش گرفته بود. زن می گفت: یک بسته کافی است، اگر خواستم، دوباره می آیم از خودت می خرم. گفت فکر کن این آخرین بار است. بردار، برو و دیگر هیچ وقت برنگرد.
خدا امانت خود را به آدمی بخشید، که بار عشق برای فرشته سنگین بود
خواهر وسطیاِ است. لباس سیاهاش رو در نیاورده هنوز. عزادار پدرشاِ که قبل از عید فوت کرد. بعد از مادر، پدرشون هم که رفت؛ تصمیم گرفتن خونه رو بکنن دارالقرآن. گفتن حق پدر، مادرموناِ که خونهشون بشه دارالقرآن. میگه استاد قرآن اِ هر بار که میآد، میشینه گوشهی اتاق. بعد یهبار برگشته به داداشام گفتاِ: حاج حسین، دارالقرآن کم نرفتم من، اما اینجا که میام حالام یجوریاِ. میگه داداشام مکث کرد، بعد گفت: آخه حاجی درست نشستی همونجایی که مادرم هر روز واسه اومدن «سید محسن» ناله میکرد. هر روز غروب صدای ضجهاش کل خونه رو برمیداشت که: «خدایا، امیدمو ناامید نکن، محسن ام رو برگردون». آره حاجی درست نشستی همونجایی که مادرم سجاده شو پهن میکرد و چشماش به در بود. همونجایی که پدرم مینشست کنارش، لیوان آب رو میداد دستاش.
میز تحریر
پدرم یک رفیقی داشت، به اسم اوستا فریدون. اینقدر هی توی خانه میگفت اوستا فریدون، اوستا فریدون؛ ما بچهها هم همینطوری صداش میکردیم. مثلا "بابا، اوستا فریدون زنگ زد کارِت داشت". یک آقای بور و تاسی بودند ایشان. و البته تخصص اوستاییشان هم در نجاری بود. تمام کمدهای خانهمان و درهای با شیشه رنگی را، او ساخته بود برایمان. چون خیلی دوست بودیم و او هم بزرگتر از بابام بود، مامانم راحت یعنی بدون رودرواسیهای دهه شصتی رایج در خانوارها، طرحهاش را میگفت و او اجرا میکرد و بعد از ایدهی مامانم تشکر میکرد. این ایده ها بیشتر مربوط به انباریِ زیر پله و جا لباسیها و جاکفشیهای متعددی است که از هر سوراخی و کنجی یکی از آنها را در آوردند. در همان اثنایِ ایده پراکنی، مامانم سفارش یک میز تحریر داد برای من. با چوب و تختههای اضافه. اوستا فریدون برایم یک میز تحریر ساخت. اما نه اینکه فکر کنید شبیه میز تحریرهای معمولی بود ها، به هیچ وجه. میز تحریری که اوستا برایام ساخت، عرضاش شصت سانت بود و فقط یک کتاب یا فقط یک دفتر رویاش جا میشد؛ یک کتاب و یک دفتر که میگذاشتم، کتاب بالایی اِ هی میافتاد زمین. رنگ خاصی هم نداشت، رنگِ جلا زده بودند به اش. میز چهار تا پایهی یک متری داشت و از شیبی حدود 30 تا 40 درجه برخوردار بود. میز تحریرم شبیه یک صندوقچه بود که درش باز میشد و من باید همهی کتابها و وسایلام را مرتب و منظم میگذاشتم تویاش. یعنی وقتی درش را میبستم میشد میز تحریر. و بیشتر که فکر کنم، میبینم میزم هیچوقت رنگ صندلی به خودش ندید. یعنی مامانم هنگام طرح، بیشتر نگران ولو بودن کتابهای من بود، تا میل من برای داشتن میز تحریر. البته مامانم گفته بود اوستا برایاش قفل هم بگذارد، کلیدش را هم داد به خودم. و آن را گذاشتیم توی اتاقی که مال برادرم هم بود، اما همه بهش میگفتند: اتاقِ فاطمه. یعنی مالکیتاش با من بود. به هرحال همین چیزِ شبیه میز، تا حدی خواست بیش از حد من برای داشتن یک میز تحریر شخصی و پز دادن به آن را کم کرد و باعث شد که این خواسته بعدها به یک بحران یا عقده و اینجور چیزها تبدیل نشود، لابد.
آهوی جانم، سر صحرای تو دارد
این همه درد را با هم، یک جا نکشیده بودم تا به حال. تخت ام کنار پنجره بود، طبقه ی هفت اُم. چند باری به فکرم رسید خودم را پرت کنم تا تمام شود این درد حتی. اما درد اِ نگذاشت، خودش حواس ام را پرت کرد از پنجره. امان نمی داد پلک هام چند ثانیه باز یا بسته بماند. سلطنت کرد در من و تمام اختیارم را گرفته بود دست اش. دیشب اش خواب گل آفتاب گردان دیده بودم وسط آن همه کابوس. ظهرش بوی سبزی پلو با ماهیِ و یک کَمَکی سوپ همه خانه را برداشته بود که نازنین دوست با یک دسته گل آفتاب گردان آمد. و آن قدر پیچیدم به خودم که از غذا خوردن انداختم اش. ماتیز اِ جادارش را آنقدر جلو عقب کرد تا رسیدیم دم اورژانسِ بیمارستان. آن کال بودند، دکتر اِ گفته بود بستری اش کنید تا خودم را برسانم. با کفش و لباس کوه خودش را رسانده بود. منتی نگذاشت که فقط برای دیدن تو این همه راه را آمده ام؛ اما آمده بود. توی چشم هام نگاه کرد: چیزی ات نیست ولی می ترسم از حال ات!
اگر بخواهی بگویی نقطه ی عطف نیست، بر عکس اش، چه می گویی؟ همان. این درداِ همان بود. تاوان ِ نبودن ات . این نقطه اِ مهم بود که ثبت شود و گرنه چیزی که زیاد است، درد. به دعای دیگران آرام شده ام ...
درخت کاری و آب یاری ِ طرح حرم تا حرم
رفتم قرص و شربتام را بگیرم که داروخانهچی حوالتام داد به سوپرمارکتی اِ سر کوچه. دکتر چند بطری آب تجویز کرده بود. آدم دکتر رفتن نیستم، اما نا نگذاشته برایام. اول بدن ام زُق زق می کند، بعد تیر می کشد. بعد هم زیر پوستام قلمبه میشود، سرخ می شود، پوستام را میترکاند و ریز ریز میزند بیرون. ردِ رگها را گرفته و ریشه دوانده در تمامام، حالا دیگر توی من جا نمیشود. زمان و مکان هم نمیشناسد. وسط یک جلسه رسمی دارم حرف میزنم، یکهو رشد کردناش می گیرد، دو تا دستام را میگذارم رو قلبام، صدای نفس حضار در نمیآید از ترس، شبیه تیر خوردهها میپیچیم به خودم. تیری در کار نیست، چیزی فرو نمیرود، دارد سر در میآورد از قلبام، استخوانهای قفسه سینه را رد می کند، از گوشت و بعد هم از پوست میگذرد. ملت، چشمشان شده این هوا. میگویم: چیزی نیست، دارد قد میکشد، جوانه میزند، شاخ و برگ میدهد این درخت ِ درون من. دکتر گفته باید این دوره را بگذرانم، باید زیاد آب بخورم، باید کمتر گریه کنم؛ نباید اشکهایم را حیف و میل کنم، باید بریزمشان توی خودم. شاخ و برگ که داد دیگر دردش کم تر میشود. گفته بعدش باید حواسام باشد که بیشتر از نیم ساعت یک جا ننشینم، مثلا روی نیمکت پارکی، جایی. چون شاخههاش را میگیراند و زندانیام میکند همانجا. خلاصه حجم ِ سبز دوپایی را در حال تردد در خیابان دیدید، جا نخورید؛ همهاش ماحصل دانهای است که کاشته توی دلام. فقط عزا گرفتهام چهجوری توی تاکسی جا بشوم این روزها.
دنیای من شده است همین باتلاق ها ...
آدم بعضی وقت ها باید بگذارد جمله ای که از دهانش در می آید درست بنشیند سر جایش. نباید در حین گفتن، یا فردا و پس فردایش پشیمان شود از گفته. نباید عذاب وجدان بیافتد به جانش که در فلان شب چرا فلان حرف را زده است به طرف. نباید به خاطر حرفی که زده، عذر خواهی کند. آدم باید بعضی وقت ها به احساساتش احترام بگذارد و تعظیم بلند و بالایی به خودش بکند. بعد چشم هایش را تنگ کند، با تمام قوا آب دهانش را جمع کند و تف غلیظی را نثار نکبتی کند که دیگران برایش به اسم زندگانی ساخته اند.
در تحسین پدیده ای به نام گودر
وقتی کنکور قبول شدم خوشحال بودم. آرام بودم. جان نکنده بودم برای قبول شدن. دور هم بودیم، درس هم خواندیم، قبول هم شدیم. یک حس خوبی داشت این قبول شدن اِ. این پشت سر گذاشتن خیلِ آدم های پشت کنکور. یعنی برای این خوب بود که اصلا اذیت نشده بودم برای درس خواندن، برای این پشت سر گذاشتن اِ تا قله ی قاف نرفته بودم. اما دانشگاه که رفتم اصلاً خوشحال نبودم. آرام نبودم. چون من هیچ وقت آدم درس خواندن نبودم. اصلا یاد ندارم که سر جلسه امتحان یک درسی را یک کتابی را جزوه ای را یک بار کامل خوانده باشم. دوره کردن که پیش کش. اصلا من همینجا اعتراف می کنم که فقط معدل کلاس اولم دبستان ام 20 شده بود. پدر و مادرم هیچ وقت خدا انتظار نداشتند که من 20 بشوم؛ خلاف همه ی پدر مادرهای همکلاسی هایم. یعنی به 17 و 18 قانع بودند. برای همین من هیچ وقت خدا استرس نداشتم. برای همین من اصولا یک آدم ریلکسِ کک نگزی بار آمده ام؛ در مورد درس خواندن. کار کردن. اصلا من آدم اِ در چارچوب سیستم برو، نیستم. یک لجبازی ظریفی که جدیداً اهل خانواده یاد گرفته اند به ش بگویند خودخواهی، در وجودم هست. باید عشق ام بکشد، باید از آن آخرهای وجودم بخواهم که یک کاری را انجام بدهم؛ یک چیزی را بخوانم؛ یک جایی بروم که: انجام بدهم، بخوانم، بروم.
اما یک «وحید تمنا» نامی در همین زمان کنکور وجود داشت که به نظرم اصلا این آدم یکی از شاخصه های خوشی آن دوران من است. رئیس موسسه هدف دار بود/ هست.
بعد اگر قرار باشد دو نفر آدم توی زندگی من باشد که زندگانی به من یاد داده باشند، یکی اش همین آقا است. خیلی خودش بود. یک لهجه ترکی مخصوص به خودش داشت. ادا و اصول هم کم نداشت. چرت و پرت هم زیاد می گفت اما همان چرت و پرت ها هم خودش بود. مال خودش نه، همه اش خودش بود. خیلی سعی نکرد اما یادمان داد که ما هم خودمان باشیم.
یک جمله ای داشت این بشر که همیشه ی خدا توی گوشم هست. می گفت آدم ها همیشه از مواجهه با لحظه ای که توش هستند می ترسند. وقتی می پرسی خوشبختی؟ حوالت ات می دهد به آینده. می گوید: بگذار دانشگاه قبول شوم؛ حتما خوشبخت می شوم. دانشگاه که قبول شد، وقتی ازش می پرسی می گوید: بگذار ازدواج کنم؛ خوشبخت می شوم. ازدواج که کرد؛ بگذار بچه دار بشوم ...
خیلی وقت است گودر -گوگل ریدر- که می خوانم؛ داستان که می خوانم؛ یک نوشته درست و حسابی که می خوانم آرام ام. شبیه روزهای بعد از کنکور. سلام آقای تمنا.
حضرت آقا، به يك عدد كرشمهي خسرواني نيازمندم !
همه كار داشتند و من نه كاري داشتم، نه حالِ خانه را. اما به هر زوري بود خودم را از توي خيابانها جمع كردم و كشاندم توي اتاقم. و درست نشستم رو به روي كتابخانهي سه طبقهي كوچكم كه دارد از كتاب منفجر ميشود. دست كردم توي كيسهي نايلوني كتابهايي كه خودشان را در كنجي كه كتابخانه و ديوار برايشان ساخته، جا كردهاند. «كرشمه خسرواني يا مخالف بيداد به طرز همايوني» را از توياش برداشتم. قبل تر، چند باري اسم اش را خوانده بودم؛ اما چيزي ازش سر در نياوردم. يا حتي يكبار پوزخندي هم به نويسنده زده بودم كه نگاه كن طرف ديده اوضاع كساد است، ميخواهد اداي روشنفكري در بياورد يا حتي اداي متفاوت بودن – آخرش حتما همهاش را پس ميگيرم. همين جملهها را. خيالتان راحت- كتاب طرح جلد مشكي گالينگور دارد. عكس برچسبيِ «سيد مهدي شجاعي» توي يك كادر قرمز رنگ كه وسط جلد تعبيه شده، چسبيده است. عكس يكجوري سخت است، از لحاظ گردن و شانه و پايه شدن دست راست و چه بسا مردمك چشمهاي سوژه كه در نهايت دارند به يكجايي خارج از كادر بستهي كتاب نگاه ميكنند. با تمام سختي، اما يك حس خوبي به آدم ميدهد اين سياه و سفيد بودن عكس و برجسته بودناش روي جلد. يك لحظه به آدمهايي فكر كردم كه نشسته اند و 5 هزارتا برچسب را روي اين كتابها چسباندهاند. فكر كنم وسطهاي كار حالشان بايد بههم خورده باشد از اين چسباندنها. حتي ياد «عصر جديد» چارلي چاپلين افتادم. تمام اين مقدمهي پرت و پلا براي اين است كه بگويم حال هيچ چيزي را نداشتم و كتاب حالم را خوب سرجايش آورد. اصلا اين پست قرار است يك تعظيم درست و حسابي باشد به آقاي شجاعي و اين نمايشنامه. براي ديشبي كه آن 174 صفحه براي من ساخت. حتما تمام دو ساعتي كه كتاب را خواندم و تمام يك ساعتي كه بالشام خيس شد و جواب يكجملهاياِ اساماس هاي صد جملهايام را تا ابد فراموش نخواهم كرد!

كتاب نمايشنامه است. اولين بار كه كتاب را دستم گرفتم و ورق زدم فكر كردم داستان نمايش در كاخ يزيد ميگذرد. با تورق صفحات، اسم معاويه و يزيد و زينب به چشمام خورده بود. فكر كردم نويسنده ميخواهد ماجراي اُسراي شام در كاخ يزيد را روايت كند. با اين ذهنيت، با خواندن اين جمله در ابتداي كتاب، شُكه شدم: «مرد كه قاعدتاً همسر زن بود، با نگاهش گرداگرد چشمه را كاويد و به زن گفت: - هيچكس در اين بيابان نيست زينب! تو هم ميتواني معجر و دستار از سر برداري و سر و گوشت را به آب چشمه صفا دهي» اما چند صفحه بعد فهميدم كه داستان دربارهي زينب دختر اسحاق از اهالي عراق است. كه درست موقع دستار برداشتن از سر و رها كردن موها در دل باد، دل يزيد را كه در گوشه و كنار بركه خود را جا داده، فرو ريخته است. و داستان در ادامهاش روايت به دست آوردن اين زن توسط دستگاه اموي است! تمام دوساعت فكر كردم كه واقعا دارم نمايش ميبينم، آنقدر كه تصويرها و گفتگوها پخته و بهجا است. آنقدر كه احاديث و رواياتي كه پخش و پلا شنيدهام درست و حسابي توي اين متن جا گير شدهاند. درست ته كتاب، با آخرين جملهها فهميدم كه چه اسم فوقالعادهاي براي كتاب انتخاب شده است. اصلا انگار نبايد اسمي غير از اين ميداشت. خلاصه دست مريزاد آقاي نويسنده، دست مريزاد. جا دارد كتابخانه اي كه «طوفان ديگري در راه است» را هيچوقت در خودش نديد، يك طبقه را خالي كند به احترام اين كتاب. دربارهي تيتر مطلب هم خودتان برويد كتاب را بخوانيد. احتمالا شما هم نياز خواهيد داشت. اما نمايش نقطهي اوج زياد دارد. اما اين قسمتاش چيز ديگري بود براي مناي كه آلرژي عجيب و غريبي به منتظر بودن دارم:
زينب: هيچ چيز به اندازهي چشم انتظاري، توان فرسا و طاقت سوز نيست. آن هم انتظار مسافري كه هيچ زماني براي آمدنش، معين نكرده است. اگر بداني كه يك روز صبح... درباقي اوقات شبانه روز، كمي آرام و قرار ميگيري.اگر گفته باشد صلاة ظهر، بقيهي نمازهايت را با حضور قلب ميخواني. اگر شنيده باشي كه گرگ و ميش غروب، از انتهاي يك غروب تا ابتداي غروب ديگر، به هزار كار، غير انتظار ميرسي. اگر يقين كني كه خروسخوانِ سحر، گاه آمدنش را مژده خواهد داد، فقط تا سحر ستاره ميشماري و تا شام ديگر، ستارهها را به دست خورشيد ميسپاري. اگر نشاني از ظهور، در گاوگُم شبانگاهان گذاشته باشد، دست از سر روز برميداري و آفتاب را به حال خودش ميگذاري.
انتظار! انتظار! انتظار! چه ميشد اگر خدا تو را نميآفريد؟!
روسري به سبك وفا
روسري بستن به سبك لبنانيها را خيلي از ايرانيها بعد از ديدن سريال «وفا» - همان كه داستاناش دربارهي عشق يك پسر يهودي و يك دختر شيعهي لبناني بود- شناختند. اصلا يكجوري مد شده بود بين دختر مذهبيها، چادريها. خيليها را هم ميديدم كه روسريشان را اينطور ميبستند و اصلا حجاب بودناش برايشان مهم نبود. يعني روسري را لبناني بسته بودند اما با همان سبك و سياق سر كردن يك شال شُل و وِل. يعني حالا يا طرف از اين روش جديد بستن روسري خوشاش آمده بود يا فكر ميكرد شبيه «هانيه توسلي» ميشود يا اينطور بستن، اندازهي او بهاش ميآيد. خيلي از خانمهاي سن بالا يا جا افتاده تر هم انگار كه جرات اينطور بستن را نداشته باشند، به زدن يك سنجاق قفلي يا كليپس به روسري در زير گلو قانع بودند و از ديدن دخترهاي با اين مدل روسري بستن، ذوق ميكردند. از برق نگاهشان توي مهمانيها، توي اتوبوس و مترو ميشد خواند.
اين مدل روسري بستن براي من از دوران دبيرستانام، عادت شده بود. بهخاطر دوست عرب و عراقيام كه سالها بود مقيم ايران بودند. از او ياد گرفته بودم؛ آن موقع هنوز دو سه سالي تا پخش سريال وفا فاصله داشتيم. اما بعدش همه عالم و آدم ديگر روسريشان را لبناني ميبستند. عكسالعمل خودم كه يادم ميآيد، برايم جالب است. اگر روسريام را آنطور بسته بودم، و اگر كسي نگاهم ميكرد، يكجوري ميشدم. توي مترو مخصوصا وقتي كه ميدانستم دارم وارد مكاني ميشوم كه زير نگاه ملت هستم، سوزنهاي روسري ام را در ميآوردم و وصل ميكردم به لبهي كيفم يا يقهي مانتویی، جایی و روسريام را گره ميزدم. دقيقا نميدانم اين حس اِ از كجا آب ميخورد اما حالم از نگاه آدمها وقتي كه فكر كنند دوست دارم شبيه هانيه توسلي باشم، بههم ميخورد. تباش اما سه چهار ماه بعد خوابيد.
بهانهي اين نوشته: +
نقش پُر رنگ پشه ها در كارگردان شدن ِ امثال من
اصلا شايد بعضي از كارگردانهاي بزرگ اينجوري بزرگ شده اند: يكروزي، يكجايي كه دارند با يكنفر از خنده رودهبُر ميشوند يا وسط يك بحث احمقانه يا شايد يك دعواي جدي، يكهو استوپ ميكنند. توي آن استوپاِ ميبينند: اِ، ايول چه ديالوگه باحالي دارد رد و بدل ميشود. همانجا وسط همان خنده يا اعصاب خورديِ بحث احمقانه يا خشم مهار نشدنيِ يك دعواي شايد ناموسي، ديالوگه را فرو ميكنند توي يكي از كشوهاي فايلي كه يك گوشهي مغزشان براي يك همچين مواقعي ساختهاندش. با سرعتي معادل چند دهم ثانيه، كشو را باز ميكنند و ديالوگه را ميچپانند توش. تا وقتي كه آبها از آسياب افتاد، بروند سراغش. آقاي كارگردانِ مفروض شايد به عشق همين ديالوگِ دو سه خطه يك فيلمي را ساخته باشد. نه اينكه آن ديالوگه بشود محور فيلم ها، نه. ولي يك جوري فيلم را پيش ميبرد كه كه آن ديالوگه يك جاي خوبش بنشيند؛ يكجوري برود توي چشم تماشاگر. يكجوري كه تماشاگره، فردايش يا هشت سال بعدش، توي دستشويي يا هنگام عبور از خط عابر ياد ديالوگه بيفتد، با خودش تكرارش كند. با بازيگره همزاد پنداري كند. اصلا فكر كند همين الان كه اينجا نشسته يا ايستاده، روبروياش يك عالمه دوربين و نور و خانم منشي صحنه و آقاي دستيار كارگردان ايستاده. همچين كه ديالوگه را با خودش تكرار ميكند، حواسش باشد كه توي دوربين را هم نگاه نكند. منظورم يك همچين ديالوگ خوبي است، كه بعدش يك همچين حسهاي خوبي براي آدم ميآورد.
پشه نشسته روي پارچهي مخمل چروك و قرمز رنگ مبل. دستم را ميبرم كه پشهه را بكشم. اما تا نزديكش كه ميرسد، ميپرد. ميگويد: ميدوني چرا نتونستي بكشياش؟ ميگويم: سايه دستم افتاد روش؟ ميگويد: نع! ترسيدي لهش كني!