تبليغاتX
مشق شب
جشنی که چراغ دلمان را روشن کرد ...
چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386
 

نمره 20برای برگزارکنندگان جشن خانه سینما

 

دو کاجِ سبز، روئيده ميان يک دشت سفيد برفي، پايينش هم عبارت يازدهمين جشن خانه سينما، همه با هم نشسته اند روي يک کارت. بازش که مي کني برچسب قرمز رنگي متوجه ات مي کند که ورودي شما از درب جعفرآباد است. و تو سعي مي کني دقت لازم را مبذول بداري. ماجراهاي چگونه رسيدن کارت به دستمان را هم که حذف کنيم(!) در نهايت فقط به اين نتيجه مي رسيم که: مقدر شده تا حضور داشته باشي. تا ببيني آنچه بضاعت سینمای کشور عزیزمان است یا به نوعی حد و اندازه سينماي کشور را ...

در جشني که همه از خيلي وقت پيش برايش آماده شده اند، باید هم چنین اطمينان و آرامشي براي برگزاري اش باشد. انگار همه باور دارند که عدالت در داوري رعايت مي شود. به قول جهانگير کوثريِ بعد از مراسم؛ «جايزه ها به حق داده شد، البته برخي دلخور بودند و اعتقاد داشتند جايزه بايد به آنها تعلق مي گرفت. اما در هر حال جشن يازدهم بهترين دوره جشن سينماي ايران بود».

کاخ موزه سعد آباد شايد بهترين جايي بود که مي شد اين برنامه را برگزار کرد. حجاب اسلامي سعي مي کرد توسط مدعوين رعايت شود و...

 

بعد از اينکه از اولين ورودي گذشتي، توسط فست فودهايي که احتمالا هيچ ربطي به نمايشگاه فست فود تالار وزارت کشور نداشت(!) پذيرايي مي شوي. يک سرپاييني و بعد يک سربالايي را از لابه لاي درختان پشت سر مي گذاري و با خودت می گویی در چنین اتمسفری مگر می شود برای مردم ایلام و خرمشهر و ...کار کرد، اصلا یادت می رود که مردمانی دورتر از تجریش هم در این سرزمین زندگی می کنند..اینها را با خودم گفتم برای آن پدر نیامرز که مثلا در این کاخ مملکت داری می کرده! چند پله را که بالا مي روي، مي رسي به فضاي بزرگی که صندلي ها با نظم در آن چيده شده است. هيچ جايي برايت نيست، بی جهت چشم نگردان، همه چیز حساب شده است حتی میهمانان ناخوانده بدون کارت!

 

از انتهاي حياط و بين سه درخت، يک صندلي پيدا مي کنم و جا گير مي شوم. بغل دستي ام مي گويد برنامه با نيم ساعت تاخير شروع شده است و پرستويي دبير جشن خانه سينما دارد نغمه سر می دهد با همان صدای جذاب و محجوبی که مخصوص سینمای ایران است... «امشب،شب بزرگي است. شب احترام به سينما و هنرمندان سينما، شبي که هنرمندان اين عرصه به پاس زحماتشان تقدير مي شوند و بر روي اين صحنه تعظيم مي کنند».

باد مي وزد و سکوت حضار قابل تحسين است.

«ياران! ما همه بايد چون درختان تناور اين سرزمين بايستيم، سينما در کنار هنرمندانش و با اتحاد آن ها مي تواند مرهم زخم هاي کهنه تاريخي باشد، مي تواند روياي صادق همه صادقان باشد. ما افرادي هستيم که نان سفره هامان از سينما است و همه نمک گير هم هستيم».

 

جشن آرام بود البته هر چه از ابتداي مراسم تا به انتهايش پيش رفتيم از يخي جشن کم شد و به گرمي ميل کرد. در نهايت هم با آتش بازي وسط حياط کاخ به اوج خود رسيد.

اکثر نامزدها و هنرمنداني که پشت ميکروفون و روی سِن و روبروي حدود سه چهار هزار نفر ميهمان حاضر مي شدند يا حرفي براي گفتن نداشتند(!) يا ترجيح مي دادند که حرفي نداشته باشند. اگر همت پرويز پرستويي و دو تلویزيون ديواري بزرگي که در دو طرف جايگاه نصب شده بود، نبود؛ احتمالا قسمت عمده مراسم اهداي جوايز و روي سن حاضر شدن هنرمندان؛ به صورت صامت(!) اجرا مي شد.

 

عليرضا خمسه با فرزند کوچکش به روي سن آمد، پدر از دختر چند ماهه خود مي پرسد: « وضع تو بحرانيه يا وضع سينما؟» خواهر مترجم جواب مي دهد: وضع که بحرانيه، اوضاع قمر در عقرب اه... هم جاي من خيسه هم سينما. فقط فرق مون اينه که من خودم جام رو خيس کردم، جاي سينما رو؛ ديگران...»

تقريبا بعد از او اگر کسي هم حرفي زد، خودش ضايع شد. شوخي هاي بي مزه و يخ!

به هر حال سالي يک بار، هنرمندِ سينماي يک کشور پشت ميکروفونِ جشن ملي خانه سينما قرار مي گيرد، روبروي چند هزار تماشاگر؛ بعد ترجيح مي دهد جهت حفظ کلاس يا هر چيز ديگر؛ صحبتي نکند.

پلي با عرض يک متر و طول پنج شش متر، با سه پله در ابتدايش؛ برترين هنر مند را به تنديس بهترين هاي سينماي ايران مي رساند. پل جادویی جشن یازدهم...

 

هر قدم که روي آن بر مي داری بايد مراقب باشی و هي از اين طرف و آن طرف با صداي کوتاه يا بلند، پيغام بگیری که بپا؛ خطرناک است! پرستويي بيشتر از همه نگران بود. پل از روي يک حوض آب فيروزه اي مي گذشت و افتادن سايه اش روي آب؛ سوژه فيلم بردار محترم بود. خدا بيامرزد پدر مخترع تراولينگ را.

کارن همايونفرِ جوان، وقتي جايزه بهترين سازنده موسيقي متن را مي گيرد، اولين کسي است که بعد از اين همه بپا گفتن ها يک قطعه از پل را معدوم مي نمايد...یک تکه از پل پنچر(!) شد اما به کسی آسیب نرسید..

 

کنسرت! حسين عليزاده و گروه همراهش حدود 45 دقيقه طول کشيد و هربار که صداي کل گروه به سمت فرود نزديک مي گشت؛ حضار به شوق اين که آواز خواني زنده، به پايان رسيده، کف و سوتي را نثارشان مي کردند. اما هر بار با فراز نواها در مي یافتند که اين بار هم اشتباه کردند، پاياني در کار نبوده است. انگار که سينما اهل خودش را دارد و موسيقي اهل خود را!

 

کل گروه عنايت خاصي به دو خواننده زن داشتند و تمام سعي شان را مي کردند با لب خواني، دخالت کمتري در آوز خواني شان داشته باشند!! و دقيقا همان جا بود که  دل مان سوخت براي خواننده هاي زنِ آواره بلاد غريب. به گمان شان نمي گذارند اينجا بخوانند؟. آن هم جلوي وزير فرهنگ و معاون سينمايي اش.

ما دلشدگان خسرو شيرين پناهيم
ما كشته آن مه رخ خورشيد كلاهيم
ما از دو جهان، غير تو اي عشق نخواهيم
صد شور نهان با ما تاب و تب جان با ما
در اين سر بي سامان غم هاي جهان با ما
با ساز وني با جام مي با ياد وي
شوري دگر اندازيم در ميكده جان
جمع مستان غزل خوانيم همه مستان سراندازيم

سراندازيم سرافرازيم
خبر اين هنر ندانيم كه هر چه مي توانيم
غم از دلها براندازيم براندازيم
ما دلشدگان خسرو شيرين پناهيم
ما از دو جهان غير تو اي عشق نخواهيم
صد شور نهان با ما تاب و تب جان با ما
در اين سر بي سامان غم هاي جهان با ما

درختان چنار دور تا دور حياط هم هر از چند گاهي ابراز وجود مي کردند. با برگهاي زردي که در هوا پيچ مي خورد تا به سر حضار برسد، خبر از پاييز داشتند در این چرخ روزگار...

 

تواشيح خواني با آهنگ پاپ و احتمالا جديد! که سعي دارد معنويت حضار را بر بي انگيزد(!) اولين برنامه بعد از متن خوانيِ پرستويي بود. سازندگان حتما دريافتند که تواشيح، معنويتي اگر کاهش نداده باشد؛ افزايش نداده است. پرستويي از مهمانان محترم خواست که صلواتي در شان و شايسته بفرستند« نشون بديد ما اگه بخوايم صلوات بفرستيم؛ چه شکلي مي فرستيم» ...  و نشان دادند که چگونه مي فرستند اين صلوات در شان را ... حضارِ اندکي، از گوشه و کنار و انتهاي حياط به آن بزرگي؛ هر چه قدر هم که سعي کردند در شان خودشان بفرستند اين صلوات را؛ صداي شان و حنجره شان اجازه نمي داد  تا جُورِ تمام جمعيت را بکشند. و پرستويي ادامه داد که « نشد ها!» و ديگر ادامه نداد اين بحث را...راستی برگ ها می گفتند که این حاج کاظم زخم چشیده سینمای انقلاب ما چه موجود نازنینی است... پرستوی سینمای ایران است که هرگز فراموش نکرده از دل کدام صحنه و سکانس امروز بر پرده نقره ای سینمای جمهوری اسلامی ایران نشسته است...

 

مازيار ميري به جاي علا الدين پژوهان که در بخش جلوه هاي ويژه سه بار کانديداي بهترين شده بود، به دو آمد و تنديس را گرفت و به دو هم رفت. انگار که بخواهد به همه نشان دهد که جايزه مال او نيست و آن جا، جاي اون نيست...

پاداش سکوت تنها دو جايزه جلوه هاي ويژه و بازيگر مکمل زن را از آن خود کرد و به تمام شايعاتي که درباره اش گفته مي شد، پايان داد.

 

سيروس ابراهيم زاده هنگامي که براي دادن جايزه محمدرضا دلپاک، جايزه بهترين صدا گذاري و ميکس آمده بود؛ بدون هيچ مقدمه اي گفت به من دستور داده اند که وقتي مي آيي اينجا شوخي هاي تلخ و گزنده نکن. و اي کاش بجاي اينکه پشت صحنه اي ها را ضايع کند؛ بي مقدمه شوخي مي کرد آن هم تلخ و گزنده ...حداقل  از سکوت بي معني گزنده تر نبود! و البته که رفتار هر شخص نمایشگر آن شخص است و نه آن صنف و آن جماعت.

پرويز پرستويي خسته بود. سید رضای مير کريمي دوست داشتنی که با این جشن نشان داد اینجا چراغی روشن است، به عنوان آخرين هنرمند روي جايگاه حاضر شد تا جايزه بهترين فيلم را به کيومرث پور احمد(مهدي همايونفر حضور نداشت) اهدا کند؛ گفت در چهل و هشت ساعت اخير دو سه ساعتي بيشتر نخوابيده. کلی صدقه داده و نذر و نیاز کرده که جشن خوب و آبرومندانه برگزار شود که حقا هم شد...

اما آنسوی میدان به گواه اهل دل که در گوشه و کنار مجلس هر از گاهی حرفی می زدند، پرستويي بود که همه می دانند چقدر دلش برای ایران و سینمایش مي سوزد اين را مي شد حتی از چهره اش فهمید و در غم پنهان صدا و نوايش درک کرد...

وقتي آواز مي خواند؛ به تمام سلولهای بدنش و دانه دانه نفس هایش متوصل مي شد که به حضار محترم بباوراند که از خون جوانانِ اين وطن، لاله دميده ... جانم لاله؛ خدا لاله؛ حبيب لاله دميده ...

از ماتم سرو قدشان سرو خميده
در سايه گل بلبل ازين غصه خزيده
گل نيز چو من در غمشان جامه دريده
چه كجرفتاري اي چرخ... چه بد كرداري اي چرخ
سر كين داري اي چرخ... نه دين داري نه آيين داري اي چرخ...

(آواز خواني پرويز پرستويي)

 

وقتي که نامه اي براي در گذشتگان مي خواند، براي بابک بيات، داوود اسکندري، پرويز ملک زاده، رسول ملاقلي پور، علي دهقان فر، محمود زريباف و ... «سينه ما کجا و درد ماتمشان».

وقتي که با درد مي گفت: سينماي ما همچنان در رنج بي اعتمادي مي سوزد ...

 

در پایان جشن، اتوبوس شب و خون بازي با چهار و سه جايزه بهترين هاي سينماي ايران شد.  در اختتاميه مراسم؛ کليپ «اي ايراني» که همه هنرمندان با هم خوانده بودند، پخش شد. ما بينش هم دو گروه موسيقي محلي کردي و بندري حضار را به فيض اکمل رساندند.

 

پرچم ايران آخرين هنرمند روي سِن بود ... وقتي به رقص در آمد و سايه اش بالاي سر اهالي سينما بود، همه چيز به خوبي و خوشي يک فيلم ايراني به پايان رسيد. یک فیلم بدون حاشیه های تلخ...

 

امشب،شب خداحافظي با جشن يازدهم و سلام به جشن دوازدهم سينماي ايران است و اميدوارم که بتوانيم با صميميت و رفاقت هر چه تمام تر به استقبال جشن دوازدهم برويم...جشنی که نه جوایزش به بهانه لجبازی(!) با جشنواره فیلم فجر تقسیم شد و نه به شکل تقسیم قناعت میان سرخوردگان و دورافتادگان پرمدعای سینما _ مانند سالهای قبل _ و نه حتی به خاطر دعواهای بچه گانه با سازمان و صدا و سیما از اهدای جایزه به این نهاد خودداری شد و البته از افه های توخالی روشنفکری هم خبری نبود که یک فیلم دفاع مقدس آنچه جایزه باید می گرفت، گرفت بدون اینکه خانه سینما خودش را از جریان اصلی سینما حذف کند و... جشن خوبی بود، چند سالی بود که چشم انتظار این «خوب» بودیم.

فاطمه | + | | Add to google