شمعدانی باشد، بهتر است...
سال را با سفر قم و یزد و کرمان و بم شروع کردم.
جایتان به تفکیک، در قسمت زنانه و مردانه، خالی بود. در ادامه، دستنوشتههای سفر را میخوانید.
*
سفر که میخواهم بروم، دو دلم. یکی میخواهد همینجا بماند، یکی میخواهد برود.
بعضی لحظهها هم فکر میکنم که اصلا، نمیخواهم سفر بروم.
همهاش بار جمع میکنم، کتاب بر میدارم. میخواهم سرگرم شوم.
میخواهم سرم گرم شود که نترسم.
دلم نمیخواهد از خانه و اتاق دل بکنم. از عادتها ...
که اگر سخت نبود، امیرالمومنین صلوات الله، نمیفرمود: ترک عادت عبادت است.
و تو بخوان «کمال سعادت زندگی» است ...
اما راه که میافتیم، حالم عوض میشود
وسط راه، کمی که از سفرگذشته، آرامم. خوشحالم.
دیگر نمیترسم.
تنها، اولش سخت است ...
*
کوه بلند که میبینم، دلم باران میخواهد.
دلم میخواهد نشسته باشم زیر یک سقف، روی ایوان. کنار یک لیوان چای کمرنگ و یک گلدان.
شمعدانی باشد، بهتر است.
دلم میخواهد حال شعر داشته باشم و داستان
دلم پایان باز میخواهد.
نه شوق بهشت، نه ترس دوزخ ...
*
عینک آفتابی که میزنم، بیشتر نوشتنام میآید.
مردمک چشمام را که تنگ میکنم،
قیافهام را که شبیه آدمهای «بیمحل» میکنم،
بیشتر نوشتنام میآید ...
عینک که میزنم، دور و برم کمرنگ است.
*
انگشتر فیروزه دیگر توی دستهایم غریبی نمیکنند،
از « بازار رضا» خریدمش، چند ماه پیش.
دیشب دستم را که به ضریح خواهرشان میکشیدم،
جان گرفته بود، طواف میکرد...
*
توی جاده، ماشینی که از روبرو میآید چراغ میزند
پدر دست تکان میدهد. انگار سالها است که همدیگر را میشناسند.
*
از کاشان راهمان را کج میکنیم سمت «بادرود»
میخواهیم برویم « آقا علی عباس»
پدر میگوید: میخواهیم عیدیمان را بگیریم.
*
درختان کنار بلوار، به صف ایستادهاند.
مادر میگوید: نگاه کن، دارند جان میگیرند!
سر شاخههای خشک، برگهای سبز جوانه زدهاند.
گنبد فیروزهای، آخر جاده نشسته است.
سلام میدهیم...
*
موزه دفاع مقدس کرمان، رفتیم ماکت «عملیات کربلای پنج» را ببینیم.
از روی پلهای شناور گذشتیم، از کنار میدانهای مین ...
سرباز فریاد میزد راه برگشت از آن طرف است؛ و با دست راه را نشان داد، "باید دور کامل بزنید".
از دیدن ماکت، گرممان شده بود، سختمان شده بود.
دور نزدیم، راه آمده را برگشتیم ...
*
بازار سنتی کرمان، پُر بود از مس و پَته.
صدای مسگرها میآمد و دیگهای سیاهی که آورده بودند تا سفیدشان کنند.
و پتههایی که رو شده بودند تا کسی بیاید و بخردشان ...
حمام «گنجعلیخان» اما، بزرگ بود و پر دالان
بوی نمِ حمام هنوز میآمد ...
اما از آن آدمها خبری نبود. مجسمهشان را ساخته بودند.
دلاک پشت ارباب را کیسه میکشید ...
*
توی خانه گلی، آرام میشوی
در فیروزه و لاجوردی طاقها، عاشق میشوی
زیر پهن دشتِ آسمان تعظیم میکنی،
شاید؛ آدم شوی!
*
عطر هل و زعفران که میآید،
مست میشوم.
*
بم که رسیدیم،
پیرمردِ مجنون دعایمان کرد:
« آواره تر شوید»
*
یزد، کنار میدان «امیر چخماق»
«نخل»، آرام نشسته بود
انگار که مردی ماتم گرفته، رویِ دو کُندهی زانو ...