تبليغاتX
مشق شب
شمعدانی باشد، بهتر است...
پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387

 

سال را با سفر قم و یزد و کرمان و بم شروع کردم.

جای‏‎تان به تفکیک، در قسمت زنانه و مردانه، خالی بود. در ادامه، دست‏نوشته‏های سفر را می‏خوانید.

 

*

سفر که می‏خواهم بروم، دو دلم. یکی می‏خواهد همین‏جا بماند، یکی می‏خواهد برود.

بعضی لحظه‏ها هم فکر می‏کنم که اصلا، نمی‏خواهم سفر بروم.

همه‏اش بار جمع می‏کنم، کتاب بر می‏دارم. می‏خواهم سرگرم شوم.

می‏خواهم سرم گرم شود که نترسم.

دلم نمی‏خواهد از خانه و اتاق دل بکنم. از عادت‏ها ...

که اگر سخت نبود، امیرالمومنین صلوات الله، نمی‏فرمود: ترک عادت عبادت است.

و تو بخوان «کمال سعادت زندگی» است ...

اما راه که می‏افتیم، حالم عوض می‏شود

وسط راه، کمی که از سفرگذشته، آرامم. خوش‏حالم.

دیگر نمی‏ترسم.

تنها، اولش سخت است ...

 

*

کوه بلند که می‏بینم، دلم باران می‏خواهد.

دلم می‏خواهد نشسته باشم زیر یک سقف، روی ایوان. کنار یک لیوان چای کم‏رنگ و یک گل‏دان.

شمعدانی باشد، بهتر است.

دلم می‏خواهد حال شعر داشته باشم و داستان

دلم پایان باز می‏خواهد.

نه شوق بهشت، نه ترس دوزخ ...

 

*

عینک آفتابی که می‏زنم، بیشتر نوشتن‏ام می‏آید.

مردمک چشم‏ام را که تنگ می‏کنم،

قیافه‏ام را که شبیه آدم‏های «بی‏محل» می‏کنم،

بیشتر نوشتن‏ام می‏آید ...

عینک که می‏زنم، دور و برم کم‏رنگ است.

 

*

انگشتر فیروزه دیگر توی دست‏هایم غریبی نمی‏کنند،

از « بازار رضا» خریدمش، چند ماه پیش.

دیشب دستم را که به ضریح خواهرشان می‏کشیدم،

جان گرفته بود، طواف می‏کرد...

 

*

توی جاده، ماشینی که از روبرو می‏آید چراغ می‏زند

پدر دست تکان می‏دهد. انگار سال‏ها است که هم‏دیگر را می‏شناسند.

 

*

از کاشان راه‏مان را کج می‏کنیم سمت «بادرود»

می‏خواهیم برویم « آقا علی عباس»

پدر می‏گوید: می‏خواهیم عیدی‏مان را بگیریم.

 

*

درختان کنار بلوار، به صف ایستاده‏اند.

مادر می‏گوید: نگاه کن، دارند جان می‏گیرند!

سر شاخه‏های خشک، برگ‏های سبز جوانه زده‏اند.

گنبد فیروزه‏ای، آخر جاده نشسته است.

سلام می‏دهیم...

 

*

موزه دفاع مقدس کرمان، رفتیم ماکت «عملیات کربلای پنج» را ببینیم.

از روی پل‏های شناور گذشتیم، از کنار میدان‏های مین ...

سرباز فریاد می‏زد راه برگشت از آن طرف است؛ و با دست راه را نشان داد، "باید دور کامل بزنید".

از دیدن ماکت، گرم‏مان شده بود، سخت‏مان شده بود.

دور نزدیم، راه آمده را برگشتیم ...

 

*

 

بازار سنتی کرمان، پُر بود از مس و پَته.

صدای مس‏گرها می‏آمد و دیگ‏های سیاهی که آورده بودند تا سفیدشان کنند.

و پته‏هایی که رو شده بودند تا کسی بیاید و بخردشان ...

 

حمام «گنج‏علی‏خان» اما، بزرگ بود و پر دالان

بوی نمِ حمام هنوز می‏آمد ...

اما از آن آدم‏ها خبری نبود. مجسمه‏شان را ساخته بودند.

دلاک پشت ارباب را کیسه می‏کشید ...

 

*

توی خانه گلی، آرام می‏شوی

در فیروزه و لاجوردی طاق‏ها، عاشق می‏شوی

زیر پهن دشتِ آسمان تعظیم می‏کنی،

شاید؛ آدم شوی!

 

*

عطر هل و زعفران که می‏آید،

مست می‏شوم.

 

*

بم که رسیدیم،

پیرمردِ مجنون دعایمان کرد:

« آواره تر شوید»

 

*

یزد، کنار میدان «امیر چخماق»

«نخل»، آرام نشسته بود

انگار که مردی ماتم گرفته، رویِ دو کُنده‏ی زانو ...

 

فاطمه | + | | Add to google