دستكش
پايم چهل پنجاه متري از زمين بالاتر است. سرم را چند سانتي كه اينور و آنور ميكنم؛ از کنار مونيتوري كه پشت پنجره جاخوش كرده؛ دانههاي اولين برف امسال را پشت شيشهاي غبار گرفته ميبينم. شيشهي پنجره اي كه خودش را بهجاي ديوار جا زده است. پنجرهاي كه خوب از پس ديوار بودن برآمده و حالا شده يك وجهِ اين چهار ديواري. اما دانههاي آن ور ديوار شيشهاي، درست همسطح چشمهاي من بالا و پايين ميروند. بازيشان گرفته؛ عين بچه آدم يكراست نميروند بنشينند روي زمين. سر به سر باد ميگذارند، يا ميدوند دنبال هم. پايين ميروند و يكدفعه دلشان ميخواهد برگردند همان بالا. خيليهايشان هم ترجيح ميدهند توي خط افق راه بروند؛ شبيه آدمهاي سيگار به دست؛ سنگين و بي محل توي هوا قدم ميزنند. شانه به شانهي برف ها ايستادن و ديد زدنشان حس خوبي دارد؛ اما شيشهها غبار گرفتهاند. ده طبقهاي پايين بايد رفت. تا پايم روي زمين بند شود. تا دستكشهايم، هديهي زمستانهي مهربان يار، به كارم بيايد...