نوك نمدي
خانهمان شده بود كاروانسرا. مبلها را كرده بودند سرسره، ميز را هم الاكلنگ. تا سر و كلهي عمو پورنگ و امير محمد توي صفحهي تلويزيون پيدا شد، همهشان سُر خوردند و نشستند جلوي تلوزيون. كنترل تلويزيون را توي هوا دست به دست ميكردند. براي بلند كردن صداي تلوزيون مسابقه گذاشته بودند. هركدامشان دو سه مربع سبز به نوار وُلوم پايين صفحه اضافه ميكرد و كنترل را پرت ميكرد براي نفر بعدي. مربعهاي سبزرنگ كه به آخرش رسيد و جايي براي پُر شدن نداشت، شروع كردند به همخواني. «تك تكِ اردك» را با جيغ و خنده و داد ميخواندند. از توي آشپزخانه و به مدد سوراخ اُپن همهشان را زير نظر داشتم. «سجاد» كه از اول بينشان، لاي دستو بالشان بالا و پايين ميپريد، رفته بود لم داده بود روي مبل. يكجورهايي دمغ به نظر ميرسيد. گفتم حتما چيزياش شده. رفتم نشستم كنارش. اولش كه اصلا محلم نذاشت. بعد از كلي قربان و صدقه بردمش توي اتاق خودم. بسته رواننويسهاي روترينگِ رنگ و وارنگم را دادم دستش كه روي كاغذ برايم بنويسد چهاش شده. هشت سال است كه چيزي نميشنود، يعني از همان موقع كه بهدنيا آمد، ناشنوا بود. با روان نويسِ بنفش يك گوشهي كاغذخبرهاي كاهي نوشتم: "سجاد نميخواي بگي چي شده؟" داشت نقاشي ميكشيد. خورشيد را با قهوهاي، كوه را صورتي رنگ ميكرد. نگرانِ نوكِ راوان نويسِ نوك نَمديام بودم، از خيرشان گذشتم و گذاشتم كارش را بكند. علامت سوال جملهام را كه گذاشتم، برداشت همه جمله را خطخطي كرد. با آرنجاش دستم را كنار زد و فهماند كه نبايد وارد محدودهي نقاشياش بشوم. نيمساعتي كاري به كارش نداشتم، آخرش برداشت با روان نويس قرمز پشت صفحهي نقاشياش نوشت: "عموپورنگ چي ميخونه كه اينها اينقدر ميخندن؟"