فاتــــــحه
کنار بساط جوجه رنگی هاش، دان هم می فروخت. ارزن بود گمانم، یا برنج نیم دانه. توی هر کیسه پلاستیکی دو سه مشت ریخته بود و درش را گره زده بود. زن خم شد و یک بسته اش را برداشت. یک بسته ی دیگر را خودش گذاشت توی دست های زن. هزار تومنی را قبلش گرفته بود. زن می گفت: یک بسته کافی است، اگر خواستم، دوباره می آیم از خودت می خرم. گفت فکر کن این آخرین بار است. بردار، برو و دیگر هیچ وقت برنگرد.