تبليغاتX
مشق شب
کلیشه...!
یکشنبه بیست و پنجم دی 1384

 

 

 

تویِ هزارتوی زندگی اگر تویِ یک تویش هم گیر افتاده باشی برای هزاران من ای کافی است که خدا نیارد آنروز را که دل باد آورده ات را باد ببرد ، که همه رفتنی هستند و غیر از تویی دلش برایم نمیسوزد که دل سوختن ندارم، ولی من و تو که نداریم ،داریم ؟

حکماً تو مشتاقترم بودی* و من شاید توی همان هزار تویِ تو خالی دلم را خوش کرده بودم به هاشور ِ رنگ و وارنگهای بد رنگی که همیشه یک در میان جایت خالی بود میان راه  راههای زندگی ام ، باور دارم خودت هم نمیخواستی نبودنت را، که شاهراه بود مشتاق بودنت. که خیلی وقتها با بن بست عوضش میکردم!

میدانی خیلی اوقات دلم برایت میگیرد و میسوزد  که مشتاقی و وقتی میبینی ام درد اشتیاقت بیش نمیشود؟ ...لبخندها ی روی لبت را که ماسیده است مجسم میکنم و بازهم هُرم بزرگواریِ توی قلبت را که امیدم داری ...

 ولی خودمانیم دلت را به چی خوش کرده ای ؟!  

 

 

"لو علم المدبّرون کیف اشتیاقی بهم لماتوا شوقاَ"  *

 

 اگر آنانکه از درگاه من روی برتافتند می دانستند که چقدر مشتاق آنانم هر آینه از شوق جان می سپردند

 

 

فاطمه | + | | Add to google