کل من علیها فان و یبقی وجهه ربک ذوالجلال و الاکرام...
از یک جایگاه رسمی اعلام میدارم اینجا تهران است صدای جمهوری اسلامی ایران :
- تا آخرین قطره ی خون زنده ایم ! ....
- اعظم الله اجورکم.... هرکه شد محرم دل در حرم یار بماند ... آنکه این چیزها را ندانست احتمالا در انکار بماند !
- فیزیوتراپ محترم هم فرمودند انگشتانمان مشکل خاصی ندارد ....میتوانیم تایپ کنیم و آپدیت بنماییم .... اشکال از جایی دیگر است ...
- امیرالمومنین علی علیه السلام : " ترک عادت عبادت است "
- یک جامعه شناس همیشه به ماء نوس ها عجیب مینگرد !
- بعضی وقتها ارزش بعضی چیزها خیلی بیشتر ازآنست که بفهمی اش یا در فهمت بیاید ... باید شعورت را بکار بیاندازی خیلی جاهاست که لازمت میشود ... امتحان کن !
-زن مزرعهی مرد است. آدمی كه مزرعهاش را بكارد و چيز خوب بكارد و بهش برسد، آخر كار هم محصول خوب برمیدارد. در هر مزرعهای هم، هر چيزی نمیشود كاشت. هر چيزی هر جايی عمل نمیآيد. بايد آب و خاك را بشناسی. از يكی پرسيدم «اين زنها كه مزرعه هستند، چی بايد كاشت در اين مزرعهها؟» گفت «نسل.» گفتم «ضرر میكنی. آفتش زياد است و محصولش كم. نه كه بگويم نسل را از بيخ و بن بگذر ازش. میگويم آن كه بايد بكاری تا آخرش برنده باشی نسل نيست.» بايد چيزی بكاری كه آفتش كم باشد و محصولش زياد. مزرعه است. گلدان كه نيست. گفت «چی بكارم؟» گفتم «حالا من يادت میدهم. برو محبت بكار. در اين خاك كه من میشناسم فقط تخم محبت میگيرد. يك دانه بكار صد دانه درو كن.» نه؟گفت «پس بیچاره زنم كه نمیتواند بكارد و درو كند.» گفتم «چرا نمیتواند؟» گفت «مزرعه ندارد كه بكارد.» گفتم «دارد. تو عقلت مثل من است نمیرسد. اما او خودش عقلش میرسد. وقتی به تو میگويد خسته نباشی و تو پر در میآوری دارد میكارد. تو هم مزرعهی او ای » گفت «پس چرا خدا من را گفت و او را نگفت؟» گفتم «خدا مثل من و تو نيست. احترام میگذارد به كسی كه میفهمد. ديد عقل من و تو نمیرسد به من و تو گفت. ديد زنها عقلشان میرسد نگفت. خدا خودش هم من و تو را ساخته و هم زن را. خودش میداند كه كی چی را خوب میفهمد.»( ازینجا :http://chonugoftan.blogspot.com)
- پسرک از آن طرف خیابان با چشمانش دنبالم کرده بود وقتی نزدیکش شدم دیگر نمیتوانستم وانمود کنم که ندیدمش ... سرش را کج کرد و با صدای آرام و قیافه ی معصومی که بخودش گرفته بود گفت : یدسته میخری ؟! ....پول نداشتم .... اصلا تمام راه را برای همین پیاده می آمدم ... صبح از روی میز برداشته بودم اما نمیدانم چه شکلی خرج شدند خیلی وقت بود حساب و کتاب از دستم در رفته بود . بد توی رو درواسی چشمهای پسرک مانده بودم ... لحظه ای از معصومیت نگاهش هم کم نمیکرد ، کیفم را باز کردم و وانمود کردم دنبال کیف پولم میگردم نمیدانستم چکار باید بکنم ..فقط وانمود میکردم : اِ انگار کیف پولم نیست ، تمام جیبهایش را باز کردم صدای عقب و جلو کشیدن زیپ ها توی گوشم میپیچید ،حاضر بودم توی آن لحظه هرچه دارم بدهم و از زیر نگاه سنگین پسرک خلاص شوم. عجب گیری افتادیم ها !... با صدای عطسه های پسرک سرم را از توی کیفم بیرون آوردم انگار خودم هم باورم شده بود کیف پولم گم شده .... پسرک نا امید شده بود و حالا چند قدمی خودش را دور کرده بود ...آب بینی اش راه افتاده بود ، دست کردم توی جیبم و دستمال کاغذ ای در آوردم و روبرویش گرفتم ... چند لحظه ای مکث کرد کمی جلوتر آمد و دو دستی تمام نرگس هایش را گرفت روبرویم ، ، متعجب شده بودم ..همچنان دستم دراز بود که دستمال کاغذی را بگیرد اما گل هایش را هی نزدیک صورتم میکرد سرش را کج کرده بود ، دماغش را بالا میکشید و لبخندی انگار از ته دل روی لبش نشسته بود ، هر چه چشمان را متعجب تر نشان میدادم سرش را کج تر میکرد و میگفت هر چقدر خواستی بردار ! اصلا همه اش مال تو ... دستمال توی دستم را مشت کردم و احساس که کردم چقدر زبر و زیادی کاغذی اند ... پنج هزار تومان لابلای دستمال ها بود ، همه اش را گذاشتم کف دستش و دو دسته نرگس که مایه ی آبرو شده بود از میان دستهایش بیرون کشیدم .... هوا بس ناجوانمردانه سرد بود خانه که رسیدم 10 شب هم گذشته بود ...
- شعار هم که کم بیاوری، خواسته ناخواسته باید بگویی دیگر : انرژی هسته ای حق مسلم ماست !