شاعر ! به چشمهای خودت اعتماد کن ...
دلم امروز گواه است کسی می آید
حتم دارم خبری هست ... گمانم باید ...
فال حافظ هم هربار که می گیرم باز
«مژده ای دل که مسیحا نفسی..» می آید
ماه در دست به دنبال که این گونه زمین
مست، می گردد و یک لحظه نمی آساید ؟
باید از جاده بپرسم که چرا می رقصد
مست موسیقی گامی شده باشد شاید
...گله کم نیست ولی لب ز سخن خواهم بست
اگر آن چهره به لبخند لبی بگشاید
محمد مهدی سیار
این گونه بر دو راهی تقدیر من نایست
این طور زل نزن به من ای چشمهای بیست!
این آشنای گمشده در عمق چشمهات
این حس نا بلد که مرا پیر کرده کیست ؟
داری دل مرا به کجا میبری عزیز !
باور کن این ستاره ی تاریک مدتی است
دارد به چشمهای تو ایمان می آورد
باور کن این غریبه تو را عاشقانه زیست
با دستهای خودم کفنم می کنی ، ولی
این عشق...این ارادت ...] منصفانه نیست [
دارم به روی دوش تو تشییع میشوم
من مانده ام که این همه آدم برای چیست
من سوختم ، همیشه همینطور بوده است
هی ، گرگ بی ملاحظه ! بازی حساب نیست...
جواد کلیدری
با چشم بی گلایه و با پای بی گله
تن می دهیم باز به خطهای فاصله
ما کیستیم ؟ حنجره با تار عنکبوت
- مردان نیمه کاره ی اهل معامله -
قومی که حرفشان مرض نان گرفت و زود
پنهان شدند پشت دهانهای حوصله
جمعی که پشت گرم اجاق شقایق اند
با چشمهای منتظر ختم غائله
ما را امید حل کدامین مسائل است ؟
دستی ببر به صورت ناجور مسئله !
علیرضا دهرویه
غروب هفتم دی ، ایستگاه راه آهن
و حس و حال غم آلود لحظه ی رفتن
هوا به طرز عجیبی گرفته است مرا
و قطره – شر شر باران به روی پیراهن
- مسافران گرامی ! قطار ساعت هفت
برای رفتن آماده می شود لطفا"....
« مرا ببوس » ، در این لحظه های باید رفت
چقدر بر تن من تلخ می وزد شیون
تکان دست مسافر و سینه خیز قطار
صدای سوت خداحافظی و گریه ی زن
چرا نمی شنوی التماس دستم را ؟
کجای این شب تاریک می روی بی من ؟
کسی دچار قطاری که می رود شده است ؟
تمام سینه اش آشوب ، جنگل سوزن
کنار پنجره دیگر تکان دست نبود
دو خط خیس موازی ، صدای گنگ ترن
به انتظار تو در ایستگاه می مانم
که بوی پونه بیاری که بوی آویشن
تو باز می رسی از راه با قطار بهار
سفر بخیر عزیزم ، پرنده ی روشن!
جواد کلیدری