خالق ...
* دستهایت را باز میکنی و هی مشت میکنی ... خمیر ِ توی دستت از درز لای انگشتانت بیرون میزند... حالا کف دستت فرمش میدهی که گرد شود ... با انگشت کوچکت دوبار فرو میکنی توی کله ای که درست شده مثلا چشم ... و با انگشت سبابه ات یک فرو رفتگی بزرگتر که یعنی دهان ... خوشگل شده ...با نمک .. دو تا گوش هم درست میکنی .. مخروط بلدی که .. دو تا مخروط درست میکنی ... دو تا درازش را ...
میان دو دستت نشسته ....نگاهش میکنی تو ساختی اش ... زل میزنی توی چشمهایش ... کف دستهایت را میچسبانی بهم .... دیگر نیست! .....بهمین راحتی ....
مثل خیلی از روزها که میسازی برای خودت ...
* بهر مهمانی دیشب
دیروز
آخرین مرغ قفس را کشتم
صبح در جایگه ِ خاک ذغال
تخم مرغی
به شب مطبخ من میخندید
محمد علی بهمنی