تبليغاتX
مشق شب
فلک !
سه شنبه بیست و دوم فروردین 1385

آفتاب که زد صبحانه ی این پسره را آماده کردم و راه افتادم با این درد پای لامصب و این دیسک کمر که تا نکشدم دست از سرم بر نمیدارد؛ نسرین زنگ زده بود و التماسم کرد که ننه جان بیا علی را نگه دار که میخواهم اصغر راببرم بیمارستان و از آنور بروم دادگاه دنبال دیه میه اش ... از قدیم گفتند هر چی سنگ مال پای لنگه به والله راست گفته اند هرچی بدبخت تر باشی نکبتی هم مثلهو سگ بو میکشد و خودش را میرساند به تو...دیگر کمر نمانده برایم ،دو ساعت تمام توی این مینی بوس ها دیگر چیزی نمی ماند ازت ،دلم به حال نسرین فلک زده میسوزد با آن شوهر چلاقش حالا هی ازین بیمارستان به آن بیمارستان ، ازین دادگاه به آن دادگاه .خودم جوانی ام را توی خانه ی این و آن حرام کرده ام که این دختره دیگر بختش مثل من نحس نباشد ... اما همان روی پیشانی مینوسند طالعت را ...
دو ماه پیش خدا نشناسی که ایشالله آب خوش از گلوش پایین نره ازینهایی که بابا ننه شان نمیدانند پولشان را کجا دور بریزند ماشین میخرند و میندازند زیر پای یک الف بچه که بیاید و زن و بچه ی مردم را یتیم کند زده به این اصغر فلک زده ...
تا غروب آفتاب پیدایشان نشد این دو تا دیگر دلم به شور افتاده این بچه هم که همه اش گریه میکند گرسنه اش است شکمش ورم کرده از بس چای شیرین و قنداب بهش داده ام... ساعت 9 شب بود که نسرین آمد خانه و گفت اصغر را بیمارستان نگه داشته اند گفته اند میله پیله هایی که توی پایش کرده اند عفونت کرده و باید دوباره عمل شود ... دخترک بیچاره نای حرف زدن نداشت پوست و استخوان شده بود این بچه هم تا بوی مادرش را شنیده چسبیده به سینه اش و هر چی بیشتر میمکد کمتر شیر می آید و هی بغض میکند و یکدفعه زد زیر گریه .... نسرین هم بچه را چسبانده به خودش و هق هق .... صدای گریه این دو تا را که میشنوم انگار قلبم را دارند آتش میزنند ...میگم مادر نا شکری نکن هر چی خدا بخواد همون میشه... ای خدا ... خودت بهمون رحم کن ...ای تف بر این روزگار ،ای تف بر این دهر ...علی همانجا توی بغل مادرش خوابش برده ... میگم نسرین دادگاه هم رفتید ؟... دیه اش چی شد ؟ چقدر بریدن ؟ ...اگه یه یک ملیون هم میدادن حداقلش این بودکه از زیر قرض خرج بیمارستان در میومدن .... نسرین سرش و آورد بالا ... چشاش دو تا کاسه ی خون ،زد زیر خنده : گفتن اصغر مقصره !... چون چراغ زرد بوده ...ننه به خدا بستمونه .... به خدا بستمونه .... دیگه نمیتونم ......

فاطمه | + | | Add to google