نه نشـــد!
كاسه ي سفالي لاجوردي ، ياد كاشي كاريهاي مسجد امام اصفهان مي اندازدم كه هنوز نديدمشان ... فكر كنم با حساب خواب دوسال و چهارماه و پنج روز پيش ، سه سال و يكماه و شش روز ديگر با هم...
نه نشد!
من گردنم را كج ميكنم و يكجوري نگاهت ميكنم كه انگار نفهميده ام و تو ميگويي پژواك كه ميداني يعني چه ؟ توي كتاب علوممان بود و ... تا ته درس را برايم از حفظ ميخواني ، از كوه و پسرك و امواج از ...
نه نشد!
اين عادت است از ابتدا کم میآورم، نزديکِ "میرسم به شما" کم میآورم؛ روي تمام تخته هاي كلاس دانشگاه با گچ زرد اين را نوشته ... هي ميخواهم بروي خودم نياورم ... اما دست خطش و آن شكل منحني ...
نه نشد!
اصلابگير بخواب، امشب داستان بي داستان !
