تبليغاتX
مشق شب
بار (و تو بخوان، بال) بگشایید اینجا کربلا است
سه شنبه سوم بهمن 1385
 

انگار كه به اراده نگه داشته باشد همه ي اين 61 سال را ...

اين قانون طبيعت است. بعد از هر شب؛ روزي در انتظار تو است !

دم دم هاي ظهر است، خورشيد تمام صبح تا الان را در تكاپوي بهترين جا براي خودش گشته ميان آسمان، براي بهترين زاويه ي ديد. حالا ايستاده وسط،نفس نفس مي زند.

امروز مهمان دارد ...

فردا ي ليله القدر است كه فرا رسيده. بال، بال فرشتگان. چند سوره از قرآن قصد روايت شدن دارد ...

مرد هميشه اول داستان مان نازل ميشود، لب كه باز ميكند زمين آرزويي به بزرگي خودش ميكند؛ كاش زمين ديگري بود كه در آن فرو برود.

اين سرزمين را چه ناميده اند؟ و پير مردي كه حالا مقابلش ايستاده جواب ميدهد: قادسيه

و نام ديگرش نينوا ...

خورشيد خوش پذيرايي ميكند، اجازه ي جولان به ابرها هم نميدهد ...

و مرد اول انتظار نام دیگری را می کشد. كافيست پيرمرد لب باز كند و بگويد كربلا، كانه بزرگترين بلاهاي عالم را بريزند توي قلب يك بانو كه حالا چشم دوخته به سوره ي قيامتي كه در مقابلش ايستاده.

 وای...

چند وقت است دلم می گیرد

 

فاطمه | + | | Add to google