يد الله، کوچک ميشود به نظرتان؟

گفتم دستِ كم نگيريدم ...
باكي نيست...
اما الان؛ دست هايم خيلي كوچكند. تاب بند آوردن خون ِ اين همه زخم را ندارد، دو تا دست كه بيشتر ندارم و تو تا دلت بخواهد، روي تنت، زخم ...
اصلا انگار قرار ِ، بند آمدني؛ نيست ...
بيا فكري ديگر كنيم! شايد كاري از دستم بر آيد.
سياهي كه نزديك آمد معامله پايان ميپذيرد.
دست كوچك من، فداي سر بزرگ شما!
و من، آخرين نفري كه توي بقلات جا ميگيرد ....