تبليغاتX
مشق شب
ظلمت نفسی...
چهارشنبه هجدهم آبان 1384

 

سووشون میخواندم اینقدر که لابلای کتاب به خودم بد و بیراه گفتم لذت خواندش داشت از بین میرفت ...

الان وقت سووشون خواندن است ؟ چند ساله هستی ؟ عجولانه تصمیم نگیر ! یک وقت زود نباشد برای خواندن ...وقت بسیار است ...نوه و نتیجه ات را که دیدی آنوقت از رویش برای انها بخوان حیف است دوبار ؟ اخر وقتت تلف میشود برای خواندن !!

 

چند وقتی است بد آشفته است! همان ذهن و فکرم... وقتی حسابی کم بیاوری وقتی حالت بد شود از افکارت نظرهایت ...دقیقا وقتی است که امیدت را هم از دست میدهی ... کاری برای خودت نمیکنی... در منجلاب درس نخواندن و کتاب نخواندن و درست فکر نکردن و خیلی چیزهای دیگر...هر چقدر بخودت گیر بدهی و حالت از خودت بد شود ..حالت بدتر میشود...

 

از تنبلی یا نمیدانم چی ! به قرار صبح هم نرسیدم ... شاید خیلی سخت بشود جبرانش کرد....بد دلخور بود ... تمام اعصاب و تمرکزم مثل کلاف سر در گم تو هم میلولیدند و نمیتوانستم سرشان را پیدا کنم ...

 

ده دقیقه به یک خودم را رساندم که حداقل اینبار دیر سر کلاس نروم ...ترجیح میدادم نروم تا نگاههای شماتت آمیز استاد را تاب بیاورم ...اما هربار خودم را به رگ بیخیالی میزدم و ... امروز دیگر طاقت نداشتم ...وارد کلاس که شدماستاد نیامده بود جای صندلی ها عوض شده بود یکسری دور تا دور دیوار چیده شده بود و مابقی یک گوشه جمع شده بود ... وقتی حال و حوصله ی کلاس جمعیت شناسی اقتصادی  اجتماعی را نداشته باشی بهتر است همان ته کلاس بنشینی و سووشونت را بخوانی ...

 

بگو رستم خان قضیه توله سگ های سرجنت را برای یوسف تعریف کن ..سهراب خودش سررشته حرف را بدست گرفت  ... وقتی مادر سگ را دزدیدند و سرجنت جنازه اش را لای درختها پیدا کرد سه زن ایل را که خود طفل شیر خوار داشتند مجبور کرد تا با سینه هاشان به توله سگها شیر بدهند ...

 

( تعبیر به مضمون ! الان کتاب همراهم نیست کتابش را مجبور شدم نصفه کاره تحویل بدهم ...آخر وقتی کارشناسی باشی فقط میتوانی 3 کتاب از کتابخانه قرض بگیری (!) ....وقتی کتاب دیگری را لازم داشته باشی )

کوچکترین جمله و مساله اعصابم را بهم میریزد ...دلم به حال خودم میسوزد  ... بیچاره !...

دختری با آرایش غلیظ که هفته ی پیش روبرویم نشسته بود امروز بقل دستم نشسته  هم ورودی هستیم ولی تا به حال حتی با هم سلام و علیکی نداشتیم ... قیافه ی هفته ی پیشش را روبرویم مجسم میکنم ..چهره ی زیبایی با  پوستی که به شدت  برنزه شده  و رژ گونه پررنگی که فضای خیلی بیشتری از گونه اش را احاطه کرده و  سایه هایی که حتی زیر چشمم هم از آن بی نصیب نمانده بود و موهای خرمایی بسیار روشن ... احساس میکردم هر آن مقنعه اش از سرش می افتد ...

اما امروز پوست سفید و پن کک مالی شده ... سایه های آبی و نقره ای با رژ های بنفش و خط لب قرمز ... و موهای زیتونی مش کرده ...کمی که سرم را کج میکردم و در همان امتداد هم چشمهایم را .. به راحتی نیمرخش را میدیدم ... ضخامت رژش خیلی زیاد بود ...احتمالا چند تایی از رو ی هم زده بود رنگش خاص شده بود ....

 

کفشهایی هم که میپوشید در نوع خودش تک بود... هفته ی پیش یک کفش راه راه رنگارنگ با ستاره ... اینبار هم یک جفت گیوه ...

 

یاد حرفهای سعیده افتادم همان هفته ...روی نیمکتها نشسته بودیم توی حیاط ..مریم آمد جلو با او سلام و علیکی کرد و رفت ...سعیده گفت : میدونی باباش چکاره است ؟ گفتم نه ! ... گفت حدس بزن!  ...چمیدونم بابا ....باباش رییس کل اداره  فرهنگ و ارشاد استانِ ...  ! ..ااا چه جالب ... عجب ... به به .... آهان ......

دفعه ی پیش چادر سرش کرده بود بدون هیچ آرایشی بهش گفت مریم چه خبره ؟ چی شده چادری شدی ؟ گفت نه بابام اومده تهران قراه بیاد دنبالم ....

 

به اندازه ی کافی اعصاب خودم از دست خودم داغان است ..حال و حوصله ی حرص خوردن برای کس دیگری را ندارم ...

وااای دوباره کارهایی را که باید انجام بدهم مرور میکنم و حرص میخورم !نصفشان را انجام داده ام ولی اصلا آنچیزی نمیشود که میخواهم ...دیگر نمیدانم چه کنمشان ..................

بوی تند عطر مریم دارد حالم را بد میکند فکر کنم دیویدف باشد ... استاد هم که پشت هم فقط حرف میزند و یکریز ... همه تند تند جزوه مینویسند بجز من !... سووشون را طوری میگیرم که استاد نبیند ... هی جابجا کردن موقعیت کتاب هم خسته ام کرده ...

سرم را کج میکنم روی برگه های مریم ... فکر کنم این سومین برگه آچاری باشد که  نت برداشته و تمام شده ... حال برگرندان سرم به حالت اولش را هم ندارم ...برگه ی سفید دیگری از لای کلاسورش بیرون میاورد و با خودکار آبی اش شماره 7 را گوشه ی سمت راست توی یک دایره مینویسد و سمت چپ با خودکار صورتی اش : الابذکر الله تطمئن القلوب .........

 

 

(  اینها هم چند سطری مثلا پی نوشت ! )

- نمیدانم عمر این پست چقدر است شاید نیم ساعت ، شاید یکروز یا یک ماه... البته به گمان اقای جوزدانی خنده دار است و ما کشتیمشان با این پست های چند دقیقه ای ... اما واقعا نمیشود کاری کرد ... جای خیلی ازین حرفها اینجا نیست ....

- دلم برای زهرا علوی تنگ شده ... با دستان خودم کشتمش ...

- دعا کنید . فراوان !

 

 

فاطمه | + | | Add to google