تبليغاتX
مشق شب
كجا پنهان كنم اين آتش پيـچيده دامان را ؟
جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386

 

گفتند نسيم* كه مي‌وزد، آدم بزرگ‌‌ترها ديوانه مي‌شوند. گفتند نسيمِ نام تو كه مي‌وزد، ديوانه مي‌شوند!

خب آدم هم خوشش مي آيد اداي آدم بزرگ‌ها را در بياورد ديگر 

نديدم وقتي ديوانه مي‌شوند چه‌كار مي‌كنند. راستش هم اين‌است كه وقتي ديوانه مي‌شوند نشان من نمي‌دهند خودشان را كه!

تنها كاري كه از دستم بر مي آمد اين بود كه توي ذهنم تصوير كنم ديوانه شدن‌شان را. درست مثل همان نقاشي هاي كه هر روز از تو مي كشم. خيلي دلم نقاشي مي‌خواهد و  انگار عقده شده. به خيالم به‌خاطر بچه‌گي‌هاست. همان موقع‌ها که دلم مي‌خواست نقاشي ام را بفرستم براي تلوزيون كه نشان اش بدهند، اما هيچوقت نشد. تلافي اش، حالا از تو ميكشم و آويزان مي‌كنم همانجا. كه كسي هم نه‌بيندشان. ديگر روي ديواره‌ي مغزم يك جاي خالي هم نمانده است.

آدم كه ديوانه ميشود چكار مي كند؟مي‌پپچد دور خودش و همانطور كه مي‌پيچيد با دست ديگرش خط مي‌كشد دور خودش را؟ درست عين دل پيچه هاي گاه و بي گاه من كه وقتي مي‌آيند هزار بار مي‌خواهم نباشم.

چه مي‌گويم؟ اصلا مگر همه‌ي آدمها مثل هم ديوانه مي‌شوند؟ مگر هر كسي كه ديوانه ميشود بايد به‌پيچد؟ شايد كسي دلش بخواهد برقصد، بخواند ، بگرید شاید هم بخواهد بخندد. درست مثل دیوانه ها اصلا دل بخواهي است؟ اگر جوابش را پيدا نكنم شايد حوصله ام سر برودها. راستي چه فعل مسخره اي است "سر رفتن" براي "حوصله". به گمانم "حوصله مُردن" قشنگ تر است. شايد حوصله ام بميردها.

اين روزها كم طاقتي شده، اسب پيشاني سفيد من. شايد هم من شده ام اسب پيشاني سفيد او !

بگذريم ...  راستي اينجا زمان خيلي زوود ميگذرد. گفتم زمان، يادم افتاد كه اولين كتابي كه از كتابخانه‌ي مدرسه مان قرض گرفته بودم روي جلدش عكس يك مرد بود كه دستش يك خوشه گندم زرد بود. ببخشيد كه هي ازين شاخه به آن شاخه مي‌پرم اما گفتم خوشه‌ي زرد، ياد پدر بزرگم افتادم و دهم شهريور ماه‌اي كه مادرم وقتي از مزرعه‌ي پدربزرگ بر مي‌گشت از توي راه برايم يك دسته‌ي گل وحشي كنده بود؛ منم نشسته بودم روي پلي كه درست روي كانال آب ساخته بودند و پاهايم را كرده بودم توي آب و با اينكه حالم به‌هم مي‌خورد از جلبك‌هاي سبز لنجي چسبيده به كناره هاي كانال سيماني، اما هر چند وقت يك‌بار كف پاهايم را مي‌ماليدم به‌شان تا حس جديد را بچشَم.  هر از چند‌گاهي جلبك‌ها گير مي‌كرد لاي انگشتان پاي‌ام و بعد همان‌طور كه حالم به‌هم مي‌خورد؛ قلبم هم شروع ميكرد به تند و تند زدن. هميشه حس‌هاي جديد، ترس را هم با خودش دارد. كم يا زياد اما هست. بعضي وقت ها ميشود يك حس غريب يا قريب.

مادرم از دور كه مي آمد مي‌دمش و نه‌فهميده بودم كه دسته گل براي چه بود. وقتي آمد كنار پل ايستاد گل را گرفت روبرويم و گفت "تولدت مبارك" كلي ذوق كرده بودم بيشتر به‌خاطر اينكه درست شده بوديم شبيه آدم‌هاي توي فيلم‌هاي خارجي و من خيلي خوشم آمده بود.

حالا اينقدر روده درازي ميكنم كه يادم ميرود چه ميخواستم بگويم .اسم آن كتاب داستان بود" از تو حركت، از خدا بركت".

عقربه هاي صفحه ي ساعت روزگار اين روزهايم تند و تند حركت مي‌كنند و از حركت‌شان؛ هي باد مي آيد و مي‌خورد توي صورتم.  هي گرد و خاك و گرد گُل و عطسه هاي پشت هم. بركت لحظه‌ها هم لابلاي همان گردها مي‌پاشد اين‌ور و آن‌ور. هر چه دامن‌ام رابيشتر پهن مي‌كنم باز هم روي‌اش نمي‌ريزند، نمي‌توانم جمع‌اش كنم. گفتم دامن يادم آمد كه هميشه خنده ام ميگرفت ازين‌كه مي‌گفتند بايد دست به "دامن" تو شد هي‌چوقت توي عكس‌ها برايت دامن نكشيده ام. نكند يك‌وقت نقاشي هايم عيب كنند، ها؟

آدم زبان نه‌فهم، كنايه فهم هم نمي‌شود!

همه‌ي اين حرف‌ها به‌خاطر اين بود كه كسي به‌من گفت "ديوانه شده‌اي" حالا نمي‌دانم ديوانه شده ام يا نه، اما راست‌اش را به‌خواهي سعي مي‌كنم ادايش را در بياورم. و چه بهانه اي بزرگتر از دهان من، بهتر از تو!؟ براي ديوانه شدن.

هي دارم دور خودم مي‌پيچم و بقول شاعر: برعكس ميگردم طواف خانه ات را- دیوانه ها آدم به آدم فرق دارند

- سوغات مكه برايم چادر عروسي آورده و يك قلك صورتي. بيست و سه سالگي هم فرصت خوبي است براي شروع يك پس انداز، نه ؟!

- يكبار ديگر اگر برايم آدم "هُرهُري مذهبي" را كه جلال ميگفت، شرح دهي، قول ميدهم اينبار بفهمم‌اش!       اينها را براي كه مينويسم !؟  

*تنها ترین به ذکر مصیبت چه حاجت است؟- ما را نسیم نام تو دیوانه می کند

 

فاطمه | + | | Add to google